
ابر چشمم ز غم دوست پر از باران است
جان به لب آمده و سوخته جانان است
60 شب مانده كه تا ما همگي دم گيريم
امشبي را شه دين در حرمش مهمان است

صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
![]()
لطفا در نظر سنجي وبلاگ شرکت کنيد و با عضويت در خبرنامه از مطالب جديد از طريق ايميل آگاه شويد

ابر چشمم ز غم دوست پر از باران است
جان به لب آمده و سوخته جانان است
60 شب مانده كه تا ما همگي دم گيريم
امشبي را شه دين در حرمش مهمان است


سرمشقهای آب بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت
گل کردن خنده های همکلاســــی
در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت
ترس از معلم،حل تمرین پای تخته
آن روزهای بی کلک را یادمان رفت
راه فرار از مشــقهــای زنگ اول
ای وای ننوشـتـیم آقا؛ یادمان رفت
آن روزها را آنقدر شوخـی گرفتیم
جدیت تصمـیم کبـری یادمـان رفت
شعر خدای مهربان را حفظ کردیم
یادش بخیر، اما خدا را یادمان رفت
در گوشمان خواندند رسم آدمیت
اما چه زود آن حرفها را یادمان رفت
فردا چه کاره میشوی؟ موضوع انشاء
ساده نوشتیم، آنقدر، تا یادمان رفت
دیروز تکلیف آب بابا بود خط خورد
تکلیف فردا نان و بابا یادمان هست

صدها نفر از رقص جنون جا مانده
سالار در اين قافله تنها مانده
دلها شده پر درد مگر علت چيست؟
هفتاد و دو روز تا محرم مانده...!
۷۲ شب مانده کمر خم بشود
۷۲ عاشق ز زمین کم بشود
۷۲ میدان بلا در راه است
۷۲ شب مانده محرم بشود


دهه شصت دهه خاکی عمر ما
شاید برای اونهایی که بعد سال 60 بدنیا آمدن این متن کمی عجیب و بی ربط باشه. ولی برای ماها یادآور خاطرات اون دوران هست
چسب ضربدری رو شیشهها، آژیر قرمز، ضد هوایی، پناهگاه، صدایآمبولانس، دفترچه بسیج، گرویی شیشههای نوشابه، هاچ زنبورعسل، آدامس خروس نشان، مداد شیر نشان، پاککنهای بد پاککن، پلنگ صورتی، کیفهای چمدانی با کلید کوچک فلزی، سنگرهایی که توی خیابان چیده شده بود، والور، گردسوز، بوی نفت، کاغذ کاهی، رفیق دهه شصت خاطرت هست؟
آلوچه. لواشک سیری پنج زار. پیراشکی سر کوچه مدرسه. کرایه بيست ریال. تاکسیهای آبی پیچ شمیران تا خود شمیران. اتوبوس دو طبقه خط خراسون توپخونه. تعاونی شهر و روستا. سیگار جیرهای. هفتهای دو پاکت. تیر و آزادی. اشنوویژه و هما بیضی بدون فیلتر برای مستضعفین سیگاری.
کمیته. حاجی خدابخشی.. تویوتا لندکروز. پاترول.
صيح جمعه با راديو.نوذری، آذری.
ملون، كفش ملی و بلا. وین. پفک نمکی مینو. توپ دولایه. صفهای طولانی سینما. چراغ علاالدین.
برنچ اروگوئهای وارداتی. به مقدار لازم. پاستیل ماری، تافی با مزهی
کاغذ. بوفه مدرسه. عدسی. بربری. فیلم سینمایی عصر جمعه شبکه یک. برنامه تحليل اقتصادی. نوشابه
فقط با ساندویچ.
بستنی آلاسکا. کانادادرای. برنامه گمشدگان هر روز
ساعت چهار تا پنج عصر. ترکشهای
ضدهوایی روی پشت بوم. شب قبل. هواپیماهای عراقی. شلیک. تماشای بمبارانهای هوایی از رو پشت بوم
آپارتمان پنج طبقه. ویدیوهای پیچیده شده لای پتو. کارملا، اسمارتیز،
توک، ویفر، تیتاپ، برنامه کودک ساعت پنج. سنگرسازی تو مدرسه.
رادیو، قصههای شب، ساعت ده و نیم، موسیقی تیتراژ ابتداییاش
یکی از مرموزترین صداهای یادآور آن دوران است. دفتر صد برگ، دو
تومان. تعلیم و تعلم عبادت است. صف. صبگاه. مرگ بر امریکا. مرگ بر شوروی.دير کردهها در مدرسه. خانم معلم. آقای
ناظم. کابل. شلنگ. دعای فرج. سریال آقای دلار. آقای
فرجامی. نارنجکهای پلاستیکی. قلک. دارت. تفنگ ساچمهای سر کوچه مدرسه.
روزنامه کیهان. اطلاعات. دو تومن. مجله دانشمند. کوپن. صف
بانک. بساطیهای میدان انقلاب و خیابان ولیعصر. دکه روزنامه فروشی. کیهان
ورزشی. دنیای ورزش. سینما آزادی. سینما ریولی. بایکوت. تخمه فروشهایکنار سینماها٬
مخصوصن تو میدان انقلاب یکی بود میگفت ننهام بو داده٬ یعنی اینکه خونگیه تخمههاش. کیهان
فرهنگی. چیپس استقلال.
۲ قرونی. پنج
زاری. تلفن سکهای.. واتو واتو صبح جمعه. آینه عبرت، علی، آ تقی، جمعه
شب ساعت ۹. کیسههای کمک به
رزمندگان تو مدارس. شلوار لی. لوله تفنگی.
تفنگ. تانک. گشت ثارالله. کمیته. گشت جندالله. بامزی موش کوهستان پناهگاههای
داخل مدرسه. قلکهایی به شکل مسجد الاقصی. پرچم اسراییل و امریکا. کف
زمین مدرسه.
ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر. شهربازی، مینی
سیتی، فانفار. مانتو.مقنعه
خاكستری. چادر مشکی. جوراب سفید قدغن. کیهان بچهها. زرمیخ، جوهر لیمو، کاربیت، پرمنگنات،
گوگرد، منیزیم. جاده ابریشم. پنجشنبهها سخنرانی امام خمینی از جماران. رادیو: شنوندگان
عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید. رزمندگان سپاه اسلام.
صدایی که هم اکنون میشنوید. چنس پلاست، دوا گلی، دتول، وایتکس، آب ژاور.
لاستیک دور سفید، قالپاق مگسی، بوق ده یازده، سونی شصت و
چهار، باند خبرزه ای، پیکان کارلوکس دهه چهل. توی دهه شصت یک کوله خاکی
داشتم که باهاش مدرسه میرفتم، صبحها وقتی باید از ایست و بازرسی دم درمدرسه میگذشیم
مامورها از آن خرج خمپاره، سرنیزه، ترکشهای ضد هوایی شب قبل که قرار بود هواپیماهای
عراقی را بزنند پیدا میکردند.
آتاری. کوله خاکی، شلوار خاکی، پوتین خاکی، یادش بخیر دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود. ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم و هیچ کس از آدمهای امروزی نفهمید ما چرا اینقدر حیران هستیم




آب آتش شد و در حسرت لبهای تو سوخت
لــب آب از عطش حـــل معمای تو سوخت
كفــی از آب گرفتــی و بـــه آن لـــب نزدی
چه در آن آینه دیدی كه سراپای تو سوخت
ساقی تشنه لبانید و جهان مست شماست
گرچه بی دست، زمام دو جهان دست شماست
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند
نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند
چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند
غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند
در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند
تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند
مرحوم قیصر امین پور


جان را مپرس با غم هجران چه می کند
با تیغ تیز، پیکر عریان را چه می کند
مستانه غمت می جنت نمی خورد
سرگشته تو با سر و سامان چه می کند
بودیم و خاک با نگهت کیمیا شدیم
بنگر به ذره مهر درخشان چه می کند
از ابر لطف توست که سر سبز مانده ایم
در این کویر تَف زده باران چه می کند
ای صد بهار از تو شکوفا بیا بیا
باد خزان ببین به گلستان چه می کند
ای منتظر بیا و نظرکن که داغ هجر
با لاله های سوخته دامان چه می کند
در حسرت تو دربدری شد نصیب خضر
ورنه به سیر کوه و بیابان چه می کند
دست نیاز سوی تو دارد وگرنه نوح
باز ورق شکسته به توفان چه می کند
از لوح دل نشوید اگر گرد معصیت
این حلقه های اشک به دامان چه می کند
مجنون خاک راه تو باشد بیا و مپرس
این مور زیر پای سلیمان چه می کند



حضرت ولي عصر- عجلاللَّه تعالي فرجه الشريف- در طول عمرش بيش از ساير ائمه مظلوميت مادر را ياد ميكند و روزي كه ظهور ميكند، به مدينه ميآيد و نالهها و استغاثههاي فاطمه عليهاالسلام را متذكر ميگردد و ميگويد: اي مادر! امروز از قاتلانت انتقام ميگيرم و آنان را به سزاي اعمالشان ميرسانم. آنگاه به سراغ قبر قاتلان او آيد و با اذن خدا آن دو را زنده ميكند و سؤال كند: به چه جرمي مادرم را مصدوم و مجروح كرديد؟ بچهاش را كشتيد؟ خانهاش را مورد تهاجم قرار داديد؟ سپس با شمشيري كه در دست داد آنان را به قتل ميرساند و جسدشان را به آتش ميكشد و خاكسترشان را بر باد ميدهد.... (1)
آري دل نازنين امام زمان عليهالسلام هرگز از ياد غمها و غصههاي مادر بزرگوارش فاطمه عليهاالسلام آرام نميگيرد و مصائب او را فراموش نميكند، زيرا فاطمه عليهاالسلام حجت و اسوهي ائمه خوانده شده است، و در عمر كوتاهش شديدترين و دردناكترين مصيبتها را پشت سر گذاشته است.
يك حديث شريف از توقيع مبارك آقا امام زمان عليهالسلام در مورد مادرش فاطمه عليهاالسلام ميفرمايد:
و في ابنة رسولاللَّه صلي اللَّه عليه و آله لي اسوة حسنة. (2)
در حالات و رفتار فاطمه عليهاالسلام دختر پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله، براي من سرمشق خوبي وجود دارد.
اين حديث، فاطمهي زهرا عليهاالسلام را اسوه و الگو براي امام زمان عليهالسلام نقل ميكند و ميرساند كه فاطمه عليهاالسلام نقش رهبري دارد و ائمهي اطهار عليهمالسلام از او سرمشق ميگيرند.
حضرت امام حسن عسكري عليهالسلام نيز با تعبير كليتر ميفرمايند:
نحن حجة اللَّه علي الخلق، و فاطمة حجة علينا. (3)
ما براي تمام مخلوقات حجت هستيم و فاطمه عليهاالسلام مادرمان حجت ما ميباشد.
اين حديث نيز ضمن ياد امام حسن عسكري از مادرش، آن حضرت را پيشواي ائمه ذكر ميكند و بالاخره حضرت امام باقر عليهالسلام در يك حديث فوقالعاده و عرفاني ميفرمايند: اطاعت فاطمه عليهاالسلام براي تمام مخلوقات عالم از جن و انس و پرندگان و حيوانات، حتي براي انبيا و ملائكه واجب گرديده است.
(لقد كانت عليهاالسلام مفروضة الطاعة علي جميع من خلق اللّه من الجنّ والانس والطّير والوحش والانبياء والملائكة) (4)
اين اطاعت اگر چه تكويني است نه تشريعي، ولي عظمت فاطمه عليهاالسلام را به ساير مخلوقات جهان حتّي انبياي پيشين در بر دارد.
1. بحارالانوار، ج 52، ص 386.
2. غيبة شيخ طوسي، ص 173، چاپ نجف.
3. تفسير اطيب البيان، ج 13، ص 235.
4. عوالم، ج 11، ص 190.
اي دل طوفانيم آرام باش
يک تپش با طبع من همگام باش
واژه هايم را پر از احساس کن
ديده را از اشک پر الماس کن
وا کن از پاي قلم زنجير را
بشکن اين بغض شب دلگير را
تا نويسم از چنين هنگامه اي
سوي آن صحرا نشسته نامهاي
کعبه آباد حجاز من توئي
مستحبات نماز من توئي
اي تو آرام دل هر بي شکيب
مستجاب آخرين امن يجيب
يادت اي قامت قيامت هر کجا
کرده غوغاي قيامت را بپا
صبح جمعه رقص شور انگيز باد
حلقه زلف تو را آرد به ياد
چيست اين دلشوره هاي بيکران
پشت کاشي هاي سبز جمکران
کشتي اميد در گل تا به کي
بانگ اللهم عجل تا به کي
تا به کي از داغ هجران تو صبر
جلوه کن اي آفتاب پشت ابر
اشکهايم هر پگاه انتظار
گل کند در وعده گاه انتظار
کاروان سالار لختي صبر کن
يوسفي دارم به چاه انتظار
کي به درياي ظهورت مي رسد
زورق اين آبراه انتظار
بي تو در سرماي شب بي طاقتند
کودکان بي پناه انتظار
کاش مست چشم نازت مي شدم
ريشه اي از جانمازت مي شدم
کاش برگردي که باز آيد بهار
کاش گردد دست بوست ذوالفقار
کاش يکدم ميهمانت مي شدم
نيمهي شب روضه خوانت مي شدم
کاش يک ساعت عنان گيرت شوم
يا جوان مرگ تو يا پيرت شوم
دادم از کف جمله صبر و تاب را
تا که بوسيدم کف سرداب را
بانگ هل من ناصر از کعبه برآر
کعبه را از اين سيه پوشي در آر
ذوالفقار حيدري را تاب ده
کافران را بيم از مرداب ده
خيز و بر هم زن همه آرامشان
کام شيرين تلخ کن بر کامشان
محو کن فرعونيان نيل را
از فلسطين نقش اسرائيل را
کربلاي ديگري آغاز کن
روزه صبر خدا را باز کن
کودک ششماهه را خوابي رسان
خيمه هاي تشنه را آبي رسان
اهل بيت عشق را درياب زود
خيمه عباس(س) مانده بي عمود



دلم محراب زيبايي چو ابروي تو مي خواهد
بهانه کرده و تنها گلِ رويِ تو مي خواهد
هميشه مرغ جانِ من هواي ديدنت دارد
سحر بر سر سپاري ات سر کوي تو مي خواهد
به شوق آنکه پيغامي بَرَد سوي محبانش
ميان طُره ي مويت صبا بوي تو مي خواهد
هلال قامت عشقي که هر رنگين کمان دارد
براي اقتدا کردن خم موي تو مي خواهد



عرض تبريک به مناسبت ميلاد بزرگ حضرت اميرالمومنين، بقيه الله الاعظم، صاحب العصر و الزمان، مولا، امام زمان(عج) و به اميد اينکه در جواني شاهد ظهور حضرتش باشيم و جان ناقابل رو تقديم ايشون کنيم. نمي دونم چرا اينجوريم. شايد خيلي از شما دوستان بدتون بياد. به خدا دلم توي همه اين اعياد پر از درد و پر از غصه ست. به خدا تا آقامو نبينم شاد نمي شم. به خدا تا آقامون انتقام مادر بزرگوارش رو نگيره آروم نمي شم و خنده به لبم نمياد.
سايه تون سنگينه مولا، کجا رفته او چشاتون؟
کوچه خيلي وقته مونده چشم به راه قدماتون
سايه تون سنگينه مولا، ما گلايه اي نداريم
هرکجا باشيم شما رو روي چشمامون مي ذاريم
سايه تون سنگينه مولا، غم نشسته تو صداتون
يه نگاه بنندازين آخه آقاجون به زير پاتون
اگه مارو دوست نداريد، يه اشاره بستمونه
خودتون بگيد که اين دل بميره يا که بمونه
ما ديگه حلقه به گوشيم، هرچي که بگيد همونه
بگيد اين صدا براتون بخونه يا که نخونه
ما ديگه وقف شمائيم، قلبمون از اين تباره
تا شما سرور مايي، برده بودن افتخاره
وقتي چشماتون مي تابه، اين ستاره ي سرابه
ما خراب اون چشائيم، آخه خمره ي شرابه
تا ما اهل انتظاريم، جمعه مون سرد و کسل نيست
جمعه روز خوب عشقه، روز تعطيلي دل نيست
کِي ميائين قبله ي عالم تا دلهامون بشه روشن
کِي ميايي يوسف زهرا (س)، خوشم به بوي پيرهن
توي عرش رو قله هائين، خودتون بگين کجايين؟
توي اين شبها آقاجون، نجفين يا کربلائين
بي شما سينه ي عاشق طپيدن رو کم مياره
بي شما باغ ستاره ديگه روشني نداره
بيشتر از هزار و صد سال جاتون اينجا مونده خالي
بي حضورتون به والله نداره زندگي حالي
اي گل من! قشنگ من! غلام سياه فدات بشه
الهي که دشمن تو قاتل اين گدات بشه
جون آقا! روم نميشه ديگه باهات حرف بزنم
اگه با من حرف نزني، بال و پرم رو مي کَنَم
همه ميگن غريبي و ديگه کسي رو نداري
نيمه شبها به خاک اون بيابونا سر ميذاري
جون خودت قسم آقا! دلم پر از غصه شده
شنيدن غصه ي تو به اين دلم عقده شده

مثل برگی خشک و زردم، همیشه پی تو می گردم
پر آهم پر دردم، همیشه پی تو می گردم
باران رحمت الهی! برگرد! برگرد!
دیگر بس است این چشم به راهی، برگرد! برگرد!














آدم نشدي که تکه چوبي باشي
انسان شمالي و جنوبي باشي
حالا که نشد حسين(ع) باشي اي مرد
پس سعي نکن که شمر(لع) خوبي باشي

كاش در سال جديد طوري متحول بشيم كه آقا امام زمان(عج) فرمودند:
هیچ چیز مثل نماز بینی شیطان را به خاک نمی مالد و او را خوار نمیکند،پس نماز بخوان و بینی شیطان را به خاک بمال. «بحارالانوار،ج۵۳ ،ص۱۸۲»
ملعون است،ملعون است،کسی که نماز صبح را تاخیر بیندازد،تا زمانی که ستارگان محو شوند. «بحارالانوار،ج۵۲ ،ص۱۶»
ملعون است،ملعون است،آن کسی که نماز مغربش را تاخیر بیندازد تا زمانی که ستارگان آسمان پدیدار شود. «بحار الانوار، ج۵۲ ،ص۱۵»
رفقا عيدتون مبارك


در بحارالانوار جلد 31 باب مطائن عمر(لع) ص 99 و 100 و در كتاب لسان الواعظين ص 357 از محمد بن شهر آشوب مازندراني وغيره از روات در ملل و نحل و مثالب الصحابه (جلد دوم خطي از كتاب المناقب اين شهر آشوب است كه متاسفانه هنوز به چاب نرسيده نقل ميكند:
عبدالمطلّب را كنيزي بود حبشيه بنام صهّاك، كه بعضي از اشتران وي را مي چرانيد، و چون بدكاره و فاحشه بود، روزي غلامي بنام نفيل با نضله بن بني هاشم و هشت نفر ديگر در چراگاه به صهّاك رسيدند و با او درآويختند.
بعد از مدتي(از 10 نفر و صهّاك) پسري بدنيا آمد، صهّاك او را خطّاب (پدر عمر) نام نهاد و اغلب نزد باديه نشينان بود تا بحّد رشد وبلوغ رسيد. روزي خطاب در جواني شيطان او را وسوسه كرد با مادر بدكاره اش(صهّاك) جمع ميشود. صهّاك از فرزندش (خطّاب) حامله گشت و دختري زائيد در فنداقه پشمي پيچيد و او را در مزيله اي انداخت، هشام ابن مغيره ابن وليد از آنجا مي گذشت آواز آن دختر ناپاك زاده در مزبله را شنيد، بر او رحم كرده بر خانه آورد و تربيتش نمود، او را حنتمه نام نهاد.
چون بر سر حدّ بلوغ رسيد روزي خطّاب (پدر نامشروعش) را نظر بر او (دخترش، حنتمه) افتاد به او اظهار عشق نمود و او را از هشام بن مغيره به نكاح طلبيد بعد از رواج، عمر بن خطّاب(لع) از ايشان بدنيا آمد.
۱) صهّاك هم مادر خطّاب است هم همسر خطّاب!
۲) حرام زاده بود (از 10 پدر و يك فاحشه) و هم پدر عمر(لع) وهم دائي عمر(لع) مي باشد چون كه خطّاب وحنتمه (مادر عمر) از يك رحم (صهّاك) مي باشد!
۳) حنتمه: دختر صهّاك است چون از رحم وي بوده وهم نوه صهّاك است بجهت اينكه دختر خطّاب و خطّاب پسر صهّاك است و هم مادر عمر(لع) است وهم خواهر عمر(لع) چون حنتمه و عمر از يك پدر(خطّاب) هستند و عمّه عمر نيز ميباشد چون هر دو(خطّاب وحنتمه) از يك رحم (صهّاك) مي باشد!






گناهان خود را كوچك نشمارید!
پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله در یكى از مسافرتها همراه جمعى از اصحاب خود در سرزمین خالى و بى آب و علفى فرود آمدند و به یاران خود فرمودند:
- هیزم بیاورید تا آتش روشن كنیم .
اصحاب عرض كردند: یا رسول الله ! اینجا سرزمینى خالى است و هیچ گونه هیزمى در آن وجود ندارد.
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:
- بروید هر كس هر مقدار مى تواند هیزم جمع كند و بیاورد. یاران به صحرا رفتند و هر كدام هر اندازه كه توانستند، ریز و درشت ، جمع كردند و با خود آوردند. همه را در مقابل پیغمبر صلى الله علیه و آله روى هم ریختند. مقدار زیادى هیزم جمع شد.
در این وقت رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
- گناهان كوچك هم مانند این هیزمهاى كوچك است . اول به چشم نمى آید، ولى وقتى كه روى هم جمع مى گردند، انبوه عظیمى را تشكیل مى دهند.
آنگاه فرمود: یاران ! از گناهان كوچك نیز بپرهیزید. اگر چه گناهان كوچك چندان مهم به نظر نمى آیند؛ هر چیز طالب و جستجو كننده اى دارد. جستجوكنندگان ! آن چه را در دوران زندگى انجام داده اید و هر آن چه بعد از مرگ آثارش باقى مانده است ، همه را مى نویسد و روزى مى بیند كه همان گناهان كوچك ، انبوه بزرگى را تشكیل داده است. بحار: ج 73، ص 346.







عمو عباس! علمت کو عموي خوبم؟
عمو عباس! تو نرو تا که پا نکوبم
عمو عباس! بي تو قلب حرم مي گيره
عمو عباس! بي تو بابا تنها ميميره
عمو عباس! بي تو هر لحظه دل مي لرزه
يي تو هر شب هواي خيمه ها چه سرده!
عمو عباس! بي تو دستام جوني نداره
از دو چشمام پولکهاي گريه مي باره
عمو عباس! زانوهامو بغل مي گيرم
عمو عباس! بيا تا من برات بميرم
عمو عباس! دل اهل حرم کبابه
توي خيمه چشم به رات چشماي ربابه
عمو عباس! بابامو تنها نذاري
عمو عباس! روي قلبش پا نذاري


الهی! گر پرسی، حجّت نداریم، و اگر بسنجی، بضاعت نداریم، و اگر بسوزی طاقت نداریم
الهی! اگر تو مرا به جرم من بگیری، من تو را به كرم تو بگیرم، و كرم تو از جرم من بیش است
الهی! اگر دوستی نكردم، دشمنی هم نكردم، اگر بر گناه مصرّم، اما بر یگانگی تو مُقرّم
الهی! اگر توبه، بیگناهی است، پس تائب كیست؟ و اگر پشیمانی است، پس عاصی كیست؟
الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست؛ دستم گیر كه جز تو پناهم نیست
الهی! گهی به خود نگرم، گویم از من زارتر كیست؟ گهی به تو نگرم، گویم از من بزرگوارتر كیست
الهی! تو ما را جاهل خواندی، از جاهل جز خطا چه آید؟ تو مارا ضعیف خواندی، از ضعیف جز خبط چه آید؟
الهی! اگر چه بسی طاعت ندارم، اما جز تو كسی را ندارم، ای دیر خشم و زود آشتی
الهی! همچنان بید، به خود میلرزم، كه مباد آخر به جویی نیَرزَم
الهی! مگو چه آوردهای، كه رسوا شوم، و مپرس چه كردهای كه روسیاه شوم
الهی! چون درتو نگرم،ازجملة تاجدارانم و تاج برسر و چون بر خود نگرم، از جملة خاكسارانم و خاك بر سر
الهی! چون یتیم بیپدر گریانم، درمانده در دست خصمانم، خستة گناهم و از خویش برتاوانم، خراب عمر و مفلس روزگار، من آنم
الهی! از دو دعوی به زینهارم، و از هر دو، به فضل تو فریاد خواهم: از آن كه پندارم به خود چیزی دارم، یا پندارم كه بر تو حقّی دارم
الهی! اگر تو فضل كنی، دیگران چه داد و چه بیداد، و اگر عدل كنی، فضل دیگران چون باد
الهی! ما در دنیا معصیت میكردیم، دوست تو محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ غمگین میشد، و دشمن تو ابليس شاد
الهی! اگر فردای قیامت عقوبت كنی، باز دوست تو محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ غمگین شود، و دشمن تو ابلیس شاد، دو شادی به دشمن مده، و دو اندوه بهر دل دوست مَنِه



بابای شهیدم سلام
دخترت با تو سخن می گوید . دختری که از لحظه ای که چشم به این جهان گشود ، روی تو را ندیده و از نعمت صحبت تو مهربان پدر، محروم بوده است. مدتها در انتظار بازگشت تو نشستم. همه می گفتند پدرت در جبهه مفقود شده است و اگر خدا بخواهد شاید برگردد. انتظار سختی بود ولی هرگاه صحنه دوباره آمدنت و تجسم در آغوش کشیدنت را می کردم ، تحملش برایم سهل می شد؛ اما ...
اما وقتی سال گذشته اعلام کردند که دیگر بر نمی گردی ، دنیا برایم تیره و تار شد . دیگر هیچ چیزی در زندگی برایم ارزشی ندارد و دیگر باید به خودم تلقین کنم که تا آخر عمرم لذت دیدارت و در آغوش کشیدنت بی معناست.
کاش حداقل مثل بابای دیگر دوستانم چند تکه استخوان و یا حتی پلاکی از تو برایم می آوردند تا خودم را با آن ارامش دهم. ولی چه کنم که این هم آرزویی محال است. بقیه فرزندان شهداء حداقل یک قبری که بوی پدرشان را بدهد، دارند؛ که عقده دلشان را آنجا خالی کنند ولی من فقط باید بین قبر شهداء بگردم و بابا بابا کنم.
آن موقع که در دبستان هر بار حرف از اولیاء و دعوت از پدران دانش آموزان بود، سعی می کردم خودم را بین بچه ها پنهان کنم ولی به خودم می گفتم که بگذار بابایم برگردد، آنوقت دستش را می گیرم و به مدرسه میاورمش تا به همه نشانش دهم. ولی دبیرستانم هم تمام شد و هنوز نیامدی....
دوستانت خیلی از تو و مهربانیت برایم تعریف می کنند ولی کاش خودت بودی تا بجای تعریف، خودت را می دیدم.
راستی ! اگر می آمدی نمی دانم می توانستی در این شهر زندگی کنی یا نه ؟؟
مامان که می گوید: زمانه که خیلی فرق کرده و همه عوض شده اند. حتی خیلی از دوستانت هم طور دیگری شده اند.
برایم می گویند: که نمازهایت خیلی قشنگ و دیدنی بود، اما خیلی ها الان حوصله حتی خم شدن جلوی خدا را در نمازشان هم ندارند.
می گویند: تو برای رضایت حق الناس روی دست و پای مردم می افتادی تا حلالیت بطلبی اما الان خیلی ها استفاده نکردن از بیت المال را کار احمقانه می دانند.
آنها می گویند: ما شاگرد پدرت بودیم. اما کاش کمی هم مثل تو بودند!!
یادش بخیر وقتی امسال طلاییه آمدم و یکی از دوستانت گفت که آنجا مفقود شده ای، داشتم از غصه دق می کردم. دوست داشتم اجازه می دادند قدم به قدم طلاییه را دنبالت می گشتم. باور کن بوی تو را آنجا حس می کردم. کاش نشانه ای برایم از تو می آوردند. کاش انگشتری یا پلاکی از تو انیس تنهایی ام می شد. کاش ........
بابای خوبم!پس حداقل زود به زود به خوابم بیا تا روی ماهت رو ببوسم.


رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمودند: هر كه را خداوند محبت امامان از اهل بیت مرا عنایت كند خیر دنیا و اخرت را به وی داده است .(میزان الحكمه، 3202)
حجر بن عدی چون زمان شهادت او و شش نفر از یارانش فرا رسید، به جلاد گفت: اگر بنا است فرزندم (همام) را به قتل برسانید، اول او را بكشید. دلیل را پرسیدند، گفت ترسیدم او برق شمشیر را در گردنم ببیند و از بیم آن از ولایت علی (علیه السلام) دست بردارد. (به نقل از داستانهای موضوعی، كاظم سعید پور)


یادمه وقتی که کوچیکتر بودم یه کارتونی از تلویزیون پخش شد که تو اون دو تا خیاط به شهری وارد شدن و ادعا کردم که میتونن بهترین لباسو بدوزن. پادشاه هم خوشش اومد و اونا رو دعوت کرد تا براش لباس بدوزن. اونا هم گفتن لباسی که میدوزن رو هر آدمی نمیتونه ببینه. باید خیلی آدم خوبی باشه تا بتونه لباسو ببینه. خلاصه همه وزیرا و افراد برجسته میفتن و با وجودی که لباسی نمیدیدن از اون تعریف میکردن تا نگن که اونا آدمای بدی هستن. خود پادشاه هم از ترس اینکه مردم نگن اون آدم بدیه از اون لباس تعریف کرد. روزی رسید که باید لباسو میپوشید. به مناسبت حاضر شدن لباس جدید پادشاه خواست تا مردم هم اون لباسو ببینن. همه مردم با اینکه یه پادشاه لخت رو میدیدن ولی از ترس بد نامی همه تحسین میکردن و هورا میکشیدن و در اون بین فقط یه بچه داد زد و گفت که پادشاه لخته. این باعث شد که کم کم همه مردم با اون بچه همصدا بشن و بگن که پادشاه لخته.
حالا منظور من از یادآوری این داستان چی بود؟ امروز هم ما همچین خیاطایی داریم. تو دنیای امروز ما آمریکاییها و اروپاییها همون خیاطا هستن. به همه القا کردن که لباسی که ما میدوزیم بهترین لباسه و اونایی که غیر از این میگن آدمای خوبی نیستن. و متاسفانه اقشار مختلفی از اجتماع ما با اونا همصدا شدن و از ترس اینکه انگ املی و بی فرهنگی بهشون بخوره اونا رو تایید میکنن. اونا زنها رو لخت و بدون لباس با فرهنگ معرفی میکنن و حتی مردا رو. ما هم تو این فکر غرق میشم که چون اونا از ما پیشرفته تر هستن پس هر چی که میگن درسته. ما داریم میبینیم که اونا لخت هستن(مثل پادشاه قصه ما) ولی از ترس انگ بد خوردن نمیتونیم این واقعیت رو به زبون بیاریم. ماها حتی نمیتونیم مثل اون بچه تو قصه صداقت داشته باشیم. اونا میگن که مسلمونا زنا رو محدود میکنن و با این قصه میخوان بگن که خودشون خیلی پیشرفته هستن. اونا به ما القا کردن که فرهنگ یعنی لخت بودن و این پوششی که در اسلام معرفی شده عین بی فرهنگیه. ما هم چون خیلی از خود واقعی خودمون دور شدیم داریم به این عقیده غلط دامن میزنیم و یواش یواش داریم میریم تو راهی که اونا نشونمون میدن. این مدهای عجق وجقی که امروز باب شدن و دخترا و پسرای ما از اونا استفاده میکنن و خیال میکنن که اگه از اون مدها استفاده نکنن بی فرهنگ میشن، به قدری دارن جا افتاده میشن که ما دیگه داریم هویت دینی و ملی خودمون رو از دست میدیم. این مدل موها و شلوارایی که پسرای ما از اونا استفاده میکنن در حقیقت مورد استفاده پست ترین طبقات مردم در اروپا و آمریکا هستن. می بینی پسری شلواری پاش کرده که از چند جا سوراخه. میپرسی چرا شلوار سوراخ پات میکنی، جواب میده: چقدر تو املی، این که سوراخ نیست، این مده. واقعا این چه مدیه که به ما اجازه میده که شلوار پاره پاره تنمون کنیم و تازه بهش افتخار هم بکنیم؟
الغرض، ما الان باید دنبال یه نفر مثل همون بچه تو قصه باشیم تا فریاد بزنه و بگه که بابا این پادشاه لخته. باید بگردیم دنبال اون بچه. و سوال اینجاس که چرا اون بچه خود ما نباشیم؟ به قول استاد شهید، مطهری، اگه برهنگی یه فرهنگه پس حیوانات از همه ما بافرهنگ ترن.
به نقل از وبلاگ اسلام و قرآن کريم


* بهترین دوست خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیمتان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.
* اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید «گیرنده ها» را تنظیم کنید.
* خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.
* خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!
* این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.
* وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.
* یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.
* کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.
* آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.
* کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشتی نمی کند.
* خدا بی گناه است در پروندۀ نگاهتان تجدید نظر کنید.
* آنکه خدا را زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود.
* خدا از آنکه روزهایش بیهوده میگذرد، نمی گذرد.
* بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند.
* روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.
* برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا نبیند.
* شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است
* به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است.
* چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند.
* امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟
*اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معفی خواهیم کرد؟
* وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.
* آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشۀ من و تو.
* خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.


می گویند ابلیس زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه های انگور در دست داشت و میخورد. ابلیس به او گفت: کسی می تواند که این خوشه انگور را به مرواریدی خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت: نه!
ابلیس با جادوگری و سحر آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد. فرعون با تعجب گفت: آفرین بر تو که استاد ماهری هستی.
ابلیس سیلی بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟



چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
خنده داره، اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟
این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.

خنده داره..؟ نه! تاسف آوره


میگن خدا افرادی رو که غرورشونو میشکونه خیلی دوست داره، چون غرور و تکبر بارز ترین ویژگی شیطانه و خدا نمیخواد مخلوقش این خصلت رو از شیطان بگیره. اگه یه جایی، یه زمانی، غرورت شیکست، غصه نخور، شاید به ظاهر فکر کنی زمین خوردی، اما در اصل خدا دستتو گرفته و از رو زمین بلندت کرده. هر عملی، هر حرفی، هر حرکتی یه پشت صحنه ای داره که بقیه ازش بی خبرن. مثلا ممکنه هدف من از این صحبت ها فقط مطرح کردن خودم و یا جلب توجه باشه، ولی اینو کسی نمیدونه، اتفاقات و داستان هایی هم که تو زندگی ما از طرف خدا میوفته عین همین موضوعه. بعضی وقتا خدا خوشی های مارو ازمون میگیره تا خوب شیم، آخه میدونید که؟ ما اومدیم اینجا که خوب باشیم، نه خوش ..!
یه روزی پیامبر(ص) در راه مسجد میرفته، بچه ها به پیامبر(ص) اصرار میکنن که باهاشون بازی کنه، پیامبر(ص) شروع میکنه به بازی با بچه ها، یه مدتی که میگذره یکی از اصحاب میاد تا ببینه چرا پیامبر (ص) دیر کرده، حضرت(ص) به شخص میگه: چند تا گردو واسه من تهیه کن تا بدم به بچه ها و سرشون گرم شه و ما هم به مسجدمون برسیم. خلاصه حضرت(ص) چند تا گردو میندازه زمین و بچه ها میرن دنبال گردو بازی! در راه مسجد پیامبر(ص) به شوخی و به زبون خودمون به همراهش میگه: دیدی چطوری پیامبر خدا(ص) رو با چند تا گردو عوض کردن؟!!
توو این دنیا هم، خدا خودش به ما خوشی میده تا ببینه ما به چه قیمتی خوشی ها رو با خوبی ها عوض میکنیم، اگه میخوای خوب باشی باید خوشی هاتو رها کنی، مثل آدمی که سرما خورده، خربزه خیلی براش خوشه، اما اصلا براش خوب نیست!، آمپول براش اصلا خوش نیست ولی براش خوبه..! چقدر زیبا توصیف میکنه این انسان ها رو:
همین کسانند که ضلالت را به بهای هدایت و عذاب را در ازای آمرزش خریدند.
پس چه صبورند بر آتش! " بقره ، آیه ی 175 "
خیلیا تو این دنیا میرن دنبال گردو بازی، اما خدا انقدر دوسشون داره، که طاقت نمیاره و گردوهاشونو ازشون میگیره تا دوباره برگردند سمت خودش. تو سوره ی حدید، خدا هم خیلی قشنگ به بنده هاش دلداری میده، یعنی اونایی که گردوهاشونو ازشون گرفته، و هم یه تلنگری به کسایی میزنه که هنوز گردو دستشونه، خیلی آدمو آروم میکنه این دو تا آیه:
آیه ی 22: هیچ مصیبتی نه در زمین و نه در جانتان روی ندهد مگر پیش از آنکه آنرا پدید آوردیم در کتابی ثبت است. همانا این کار بر خدا آسان است... آیه ی 23: تا بر آنچه از دست شما رفته است اندوه نخورید و بدانچه به شما داده سرمست نباشید و خدا هیچ خودخواه فخر فروشی را دوست نمی دارد.
خلاصه اینکه این حرف هارو زدم تا آخرش اینو بگم: یه نگاه به خودت بنداز، ببین چند وقته داری گردو بازی میکنی!
اگه خودت قدرت و دله دور انداختنشونو نداری پس دعا کن خدا ازت بگیرتشون...

يا صاحب الزمان(ع)، ارباب مهربون من... منو ببخش آقاجونم، مهربونم...
عمريست که از حضور او جامانديم
در غروب سرد خويش تنها مانديم
او منتظر است تا که ما برگرديم
مائيم که در غيبت کبري مانديم
اگر حاجب ظهورت وجود پست من است
دعا نما که بميرم، چرا نمي آيي...؟












کوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت. نهالي رنجور و کوچک کنار راه ايستاده بود. مسافر با خنده اي رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن. و درخت گفت: ولي تلخ تر آنست که بروي و بي رهاورد برگردي...
کاش مي دانستي آنچه در جستجوي آني، همينجاست...
مسافر رفت و گفت: يک درخت از راه چه مي داند؟ پاهايش در گِل است. او هيچگاه لذت جست و جو را نخواهد يافت. و نشنيد که درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسي نخواهد ديد، جز آنکه بايد...
مسافر رفت و کوله اش سنگين بود...
هزار سال گذشت... هزار سال پر پيچ و خم... هزار سال بالا و پست... مسافر بازگشت، رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم کرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده اي که روزي از آن آغاز کرده بود...
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود. زير سايه اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد، اما درخت او را مي شناخت.
درخت گفت: سلام مسافر! در کوله ات چه داري؟ مرا هم ميهمان کن! مسافر گفت: بالا بلند تنومندم! شرمنده ام، کوله ام خالي است و هيچ ندارم...
درخت گفت: چه خوب! وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز که مي رفتي در کوله ات همه چيز داشتي، غرور کمترينش بود. جاده آنرا از تو گرفت... حالا در کوله ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در کوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نکردم و تو نرفته اي، اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جاده هاست!!








بسم الله الرحمن الرحيم
با ياري خداوند متعال و مدد امام زمان (عج) و انشاءالله به دعوت و با اجازه امام معصوم مهربانمان، آقا، جواد الائمه (ع) و با ياري و همراهي شهدا، خصوصا شهداي گمنام، و به ياد رفقاي شهيدمان، شهيد محمدرضا زماني و شهيد عليرضا شهبازي، جهت حفظ شعائر اسلامي از ساعت ۲۰:۳۰ الي ۲۲:۳۰ همچون هفته هاي گذشته مهمان مجلس اهل بيت (ع) خواهيم بود.
از عاشقان و محبان اهل بيت (ع) دعوت مي شود به مجلس روضه اهل بيت (عليهم السلام) مشرف شوند.
آدرس: کربلا، بين الحرمين، حرم حضرت عباس(س).
«يا جواد الائمه (ع) ادرکني»



هشتم شوال سال هزار و سیصد چهل و چهار هجری بود که حادثۀ تلخ و اسفبار در آن روز سیاه واقع شد.. حادثه ای که تا بحال پس از گذشت بیش از هشتاد سال یاد آن از قلب ها و سینه های شیعیان و محبین اهل بیت علیهم السلام هنوز فراموش نشده و خاطرۀ تلخ آن روز سیاه هنوز در ذهن ها نقش بسته و قصۀ آن را نسلی به نسل دیگر می گوید و یاد آن را در ذهن خود زنده نگه میدارند..
حادثه ای دردناک
آن روز تلخ و سیاه مراقد ائمۀ بقیع علیهم السلام مورد هجوم وهابی های کافر ناصبی وتروریستِ وحشی قرار گرفت!! آن پلیدان از خدا بی خبر آنانی که صفت خباثت و ددمنشی را از عمر علیه لعائن الله به ارث برده اند، آنانی که خدا و دین خدا را نشناخته اند تا ارزشی برای فرستاده های خدا قائل باشند، آنان در آن روز، هشتم شوال باری دیگر قلب پیامبر را آزردند و مسلمین را عزادار نمودند، آن حادثۀ دردناک را بوجود آوردند و شیعیان را در این مصیبت عظمی در غمی جدید سوزاندند..
کسی که پدرش هم از او بیزار بود
مذهب وهابی را محمدبن عبد الوهاب بر اساس بذر کفر و فسادی که ابن تیمیه و ابن حزم و ابن القیم و قبل از آن ها احمدبن حنبل علیهم لعائن الله ریخته بود، پایه گذاری کرد. محمدبن عبد الوهاب در سال هزار و صد و یازده هجری به دنیا آمد و حدود نود و شش سال عمر نمود. او در سال هزار و صد و چهل و سۀ هجری بود که عقیدۀ باطل خودرا ظاهر کرد و پیش از آن پدرش مردم را از عقائد باطلۀ او آگاه می نمود و از او بیزاری می جست، و برادر بزرگتر او پیوسته مردم را هشدار می داد، زیرا وهابیت در میان بکری ها (پیروان ابوبکر و عمر که خودرا ندانسته و یا متعمداً سنی مینامند، در حالیکه کاملاً بر خلاف سنت رسول خدا عمل می کنند!!) عقیده ای زشت تر و مذمومتر از دیگر عقائد فاسد آنان می باشد.
جسارت های کفر آمیز وهابیت
یکی از عقائد خرافی و باطل وهابیت این است که بنای قبور را بت می خوانند و زائر آن بناها را بت پرست مینامند!! و دیگر اینکه متوسل شدن به صاحب مزار را مشرک به حساب می آورند حتی اگر صاحب مزار پیامبر خدا باشد!! آنان پا را از این فراتر گذاشته تا جائی که معروف از آنان است که می گویند: " إنّ عصاي خیرٌ من محمد (نعوذ بالله) فإنّها تنفع و محمد لا ینفع!! " همانا عصای من بهتر و با ارزش تر از محمد (پیامبر خدا) است زیرا که عصا نفع می رساند اما محمد مرده است و نفعی نمی رساند!!
فریاد بقیع مظلوم
وهابیت عقائد انحرافی و کفر آمیز زیادی دارد و من اکنون در این قصد نیستم که آنان و مذهبشان را معرفی کنم و هرکه خواهان شناخت آنان است به کتاب هائی که در این زمینه نوشته شده مراجعه نماید.
تنها هدفی که اکنون بر آن هستم این است که فریاد بقیع مظلوم را به شما دوستان برسانم.. بیش از هشتاد سال است که این بهشت را به ویرانه ای تبدیل کرده اند.. همان بهشتی که بدن شریف چهار امام معصوم مارا در قلب خود جای داده است .. و چه بسا بدن پاک و مطهر مادر مظلومۀ آنان، دخت پیامبر، فاطمۀ زهرا سلام الله علیها را نیز در برداشته باشد..
بقیع بیاد دارد...
آن بهشت ویران هنوز بیاد دارد زمانی را که پیامبر صلی الله علیه و آله در آن قدم می گذاشت و به زیارت قبور مؤمنین و مؤمنات می آمد تا با دعای خود آرامش و رحمتی از سوی خدای متعال بر آنان نازل شود و می فرمود:" سلام علیکم دار قومٍ مؤمنین و إنّا إن شاءالله بکم لاحقون، اللهم اغفر لأهل بقیع الغرقد "
این بهشت ویران هنوز بیاد دارد آن روزی را که پیامبر خدا دختر خود رقیه (تربیت شدۀ دامان پیامبر) را به خاک می سپرد.. بیاد دارد آن لحظاتی را که فاطمه دخت پیامبر خدا از فراق خواهر و به خاطر ظلم هائی که شوهر رقیه عثمان علیه لعائن الله به او کرده و باعث شهادت او شده بود اشک می ریخت .. بیاد دارد آن لحظه ای را که وقتی فاطمه سلام الله علیها و دیگر بانوانی که در کنار فاطمه بر مرقد رقیه نشسته بودند و در فراق او اشک می ریختند عمر لعنة الله علیه بر آنان تازیانه زده و آنان را از گریه بر میت منع می نمود!! بیاد دارد آه و سوز پیامبر را که شاهد و نظاره گر صدمۀ فاطمه اش و میوۀ دلش و پارۀ بدنش بود و بیاد دارد که پیامبر عمر را مانع از این کار شد.
ای امید بی پناهان کجا بودی؟
ای رسول خدا! ای پیامبر رحمت! ای امید دل بی پناهان! کجا بودی آن زمان که عمر سیلی به صورت دخترت زد؟! کجا بودی آن زمان که با غلاف شمشیر به پهلویش کوبید؟! کجا بودی آن زمان که با لگد های خود بر سینه و پهلوی دخترت آنچنان زد که محسنش را سقط نمود؟! ای رسول خدا! ای کاش بودی تا او (عمر لعنة الله علیه) را منع می کردی و نمیگذاردی تا در مقابل چشمان کودکان مظلومش اورا بزند؟!
ای رسول خدا! ای پیامبر رحمت! ای امید دل بی پناهان! کجا بودی آن زمان که وهابی های پیرو مکتب عمر با مرقد فرزندانت چنین ظلمی را روا داشتند؟! و زیارتگاه و بارگاه آنان را با خاک یکسان نمودند؟!
همه را بودی و دیدی و همه را هستی و میبینی و شاهد کلامم فرمایش خدای تعالی در قرآن کریم است:" و قل اعملوا فسیری الله عملکم و رسوله و المؤمنون... "
هل من ناصر ینصرنی؟
ای مسلمین! ای مؤمنین! آیا صدای پیامبر را به گوش دل نمی شنوید؟! آیا اشک پیامبر را با چشم دل نمی بینید؟! آیا سفارش های پیامبر را در مورد عترت و اهل بیت به فراموشی سپرده اید؟! آیا فرموده های پیامبر را در مورد آن بزرگواران نادیده گرفته اید؟! چرا هیچ حرکتی، هیچ اعتراضی، هیچ توبیخی از شما دیده نمی شود؟! بیش از هشتاد سال از این فاجعۀ عظمی می گذرد تا به کی سکوت؟! تا به کی دست روی دست گذاشتن؟! تا به کی نادیده گرفتن؟! تا به کی به امید دیگران نشستن؟! آیا به این سکوت می خواهید ادامه دهید تا طاغیان بیش از این یاغی شوند و بارگاه دیگر معصومین را نیز به آواره ای تبدیل نمایند؟! آنچنانکه در مورد شهر مذهبی و مقدس سامرا شاهد بودیم.. جواب رسول خدا را چه خواهید داد؟
بقیع هر روز و شب فریاد میزند و شمارا به کمک و یاری می طلبد.. این بقیع است که می گوید: " هل من ناصر ینصرنی؟ " اما بدانید که بقیع نیازمند کمک شما نیست!!! این شما هستید که به بقیع و بقیع ها نیازمندید!! بقیع برای شما تنها یک امتحان است!! آنچنان نباشد که در قیامت بقیع نیز مایۀ افسوس شما شود!! اگر در آبادی بقیع همت نکنید خدای تعالی به یقین قومی را می آورد " فسوف یأتي الله بقومٍ یحبّهم و یحبّونه أذلة علی المؤمنین أعزّة علی الکافرین یجاهدون في سبیل الله و لا یخافون لومة لائم " و آنان این توفیق را از جانب خدای تعالی پیدا می کنند تا با توکل بر او و تعلیم از مکتب اهل بیت، با همت و پشتکار خود در مقابل ظلم ظالم بایستند، در مقابل بیداد ستمگر مقاومت نمایند، بدعت مشرکین را با کلام خدا و گفتار اهل بیت علیهم السلام خنثی سازند، عمل باطل آنان را از میان بردارند؛ آنان از ملامت ملامت کنندگان و از بغی و ظلم ستمگران هیچ ترسی به دل راه نمی دهند و با شعار " و من یتوکل علی الله فهو حسبه " مشکلات را از سر راه خود برمی دارند... اما آن کسانی که توانستند کاری انجام دهند گرچه کم و ناچیز اما با تسویف و سهل انگاری نمودن کوتاهی کردند سرافکنده و پشیمان دست خالی انگشت بردهان میمانند.
تاریخ ظلم ظالمین را از یاد نمیبرد
ای بقیع! ای بهشت ویران! این ایام را لباس حزن و غم به تن کرده ایم.. این ایام را به سوگواری می گذرانیم.. این ایام را اشک غم می ریزیم.. تاریخ این روز سیاه را در خود ضبط کرده و هرگز از یاد نمی برد.. از یاد نمی برد که وهابی های سیاه دل با تو چه کردند.. مقامت را نشناختند و منزلت آن کسان را که در تو آرمیده اند را ندانستند.. وصیت پیامبر را در مورد آنان توجه نکردند.. آخر آنان به پیامبر و خدای پیامبر ایمان ندارند آنان کسانی هستند که خدای تعالی را مانند دیگر مخلوقات دارای جسم به حساب می آورند و طبیعی است که هر جسمی نیاز به مکان دارد، لذا برای خدای تعالی مکان قائل هستند!!!!!!
آه و صد آه که به اسم دین و به اسم اسلام هرچه خواستند کردند و هرچه خواستند گفتند و هر بدعتی را در دین وارد نمودند..
وظیفۀ مؤمنین و مؤمنات
چه خوب است که دوستان با گرفتن مجالس عزا و بیان حقائق پنهان شده، مردم مسلمان را بیدار کنند، آنان را آگاه سازند.. به انتظار این نباشیم که بزرگتر ها و حکومت داران این مهم را انجام دهند، اگر آنان مصالحی با سران حکومت سعودی داشته باشند و نخواهند این مهم را انجام دهند!!! این مهم از ما برداشته نمی شود. اگر آنان این روز را عزای عمومی اعلان نمی کنند به این معنا نیست که ما عزادار نباشیم. اگر آنان حتی حاضر نیستند این حادثۀ تلخ را در تقویم ها بنویسند این وظیفه از ما برداشته نمی شود که تقویمی درست کنیم و خاطرۀ سیاه این راوز را درآن بنگاریم و در دسترس مؤمنین قرار دهیم. اگر راهپیمائی اعتراض آمیز در سرتاسر کشور انجام نمی شود این وظیفه از ما برداشته نمی شود که دسته های عزا و سینه زنی راه اندازیم و برسردرای منازل خود پرچم عزا نصب کنیم و این ایام را روز عزا بخوانیم...
چه خوب است هرکس به هرمقدار که می تواند کاری کند، حرکتی نماید، به مؤسسات ذی ربط با نامه، فکس، تلفن و.... اعتراض خود را بیان نماید.. چه خوب است مردم خیّر و حق طلب با هم شوند و سعی کنند تا بقیع و دیگر مراقد منهدم شده را در حجاز و غیر آن آباد سازند.

به امید آن روز


