تبليغاتX
از تو با شور و شين مي خواهم، سفر کاظمين مي خواهم، يا جوادالائمه(ع) ادرکني
هیئت محبان جوادالائمه(ع) غرب تهران ::
هیئت محبان جوادالائمه(ع) غرب تهران
60 روز تا محرم مانده 


ابر چشمم ز غم دوست پر از باران است

جان به لب آمده و سوخته جانان است

60 شب مانده كه تا ما همگي دم گيريم

امشبي را شه دين در حرمش مهمان است


|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، شنبه 2 آبان1388 ساعت 17:18
يادمان هست؟ 

سرمشق­های آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم­ها  یادمان  رفت

 

گل کردن خنده ­های همکلاســــی

در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

 

ترس از معلم،حل تمرین پای تخته

آن روزهای بی کلک را  یادمان رفت

 

راه فرار از مشــق­هــای  زنگ اول

ای وای ننوشـتـیم آقا؛  یادمان رفت

 

آن روزها را آنقدر شوخـی  گرفتیم

جدیت  تصمـیم کبـری  یادمـان  رفت

 

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

یادش بخیر، اما  خدا  را  یادمان  رفت

 

در گوشمان خواندند  رسم  آدمیت

اما چه زود آن حرف­ها را یادمان رفت

 

فردا چه کاره می­شوی؟ موضوع انشاء

ساده نوشتیم،  آنقدر،  تا یادمان  رفت

 

دیروز  تکلیف  آب بابا  بود  خط خورد

تکلیف فردا نان و  بابا  یادمان  هست

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت 17:57
72 روز تا محرم مانده 

صدها نفر از رقص جنون جا مانده

سالار در اين قافله تنها مانده

دلها شده پر درد مگر علت چيست؟

هفتاد و دو روز تا محرم مانده...!


۷۲ شب مانده کمر خم بشود

۷۲ عاشق ز زمین کم بشود

۷۲ میدان بلا در راه است

۷۲ شب مانده محرم بشود


|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت 12:38
كي ميگه ما جنگو نديديم؟ 

دهه شصت دهه خاکی عمر ما

شاید برای اونهایی که بعد سال 60 بدنیا آمدن این متن کمی عجیب و بی ربط باشه. ولی برای ماها یادآور خاطرات اون دوران هست

 

       چسب ضربدری رو شیشه‌ها، آژیر قرمز، ضد هوایی، پناهگاه، صدایآمبولانس، دفترچه بسیج، گرویی شیشه‌های نوشابه، هاچ زنبورعسل، آدامس خروس نشان، مداد شیر نشان، پاک‌کن‌های بد پاک‌کن، پلنگ صورتی، کیف‌های چمدانی با کلید کوچک فلزی، سنگرهایی که توی خیابان چیده شده بود، والور، گردسوز، بوی نفت، کاغذ کاهی، رفیق دهه شصت خاطرت هست؟

       آلوچه. لواشک سیری پنج زار. پیراشکی سر کوچه مدرسه. کرایه بيست ریالتاکسی‌های آبی پیچ شمیران تا خود شمیران. اتوبوس دو طبقه خط خراسون توپخونه. تعاونی شهر و روستا. سیگار جیره‌ای. هفته‌ای دو پاکت. تیر و آزادی. اشنوویژه و هما بیضی بدون فیلتر برای مستضعفین سیگاری.


       
کمیته. حاجی خدابخشی.. تویوتا لندکروز. پاترول. صيح جمعه با راديو.نوذری، آذری. ملون، كفش ملی و بلا. وین. پفک نمکی مینو. توپ دولایه. صف‌های طولانی سینما. چراغ علاالدین. برنچ اروگوئه‌ای وارداتی. به مقدار لازم. پاستیل ماری، تافی با مزه‌ی کاغذ. بوفه‌ مدرسه. عدسی. بربری. فیلم سینمایی عصر جمعه شبکه یک. برنامه تحليل اقتصادی. نوشابه فقط با ساندویچ.


       
بستنی آلاسکا. کانادادرای. برنامه گمشدگان هر روز ساعت چهار تا پنج عصرترکش‌های ضدهوایی روی پشت بوم. شب قبل. هواپیماهای عراقی. شلیک. تماشای بمباران‌های هوایی از رو پشت بوم آپارتمان پنج طبقه. ویدیوهای پیچیده شده لای پتو. کارملا، اسمارتیز، توک، ویفر، تی‌تاپ، برنامه کودک ساعت پنج. سنگرسازی تو مدرسه.


       
رادیو، قصه‌های شب، ساعت ده و نیم، موسیقی تیتراژ ابتدایی‌اش یکی از مرموزترین صداهای یادآور آن دوران است. دفتر صد برگ، دو تومان. تعلیم و تعلم عبادت است. صف. صب‌گاه. مرگ بر امریکا. مرگ بر شوروی.دير کرده‏ها در مدرسه. خانم معلم. آقای ناظم. کابل. شلنگ. دعای فرج. سریال آقای دلار. آقای فرجامی. نارنجک‌های پلاستیکی. قلک. دارت. تفنگ ساچمه‌ای سر کوچه مدرسه.


       
روزنامه کیهان. اطلاعات. دو تومنمجله دانشمند. کوپن. صف بانک. بساطی‌های میدان انقلاب و خیابان ولیعصر. دکه روزنامه فروشی. کیهان ورزشی. دنیای ورزش. سینما آزادی. سینما ریولی. بایکوت. تخمه فروش‌هایکنار سینماها٬ مخصوصن تو میدان انقلاب یکی بود میگفت ننه‌ام بو داده٬ یعنی اینکه خونگیه تخمه‌هاش. کیهان فرهنگی. چیپس استقلال.
       
۲ قرونی. پنج زاری. تلفن سکه‌ای.. واتو واتو صبح جمعه. آینه عبرت، علی، آ تقی، جمعه شب ساعت ۹. کیسه‌های کمک به رزمندگان تو مدارس. شلوار لی. لوله تفنگی.  تفنگ. تانک. گشت ثارالله. کمیته. گشت جندالله. بامزی موش کوهستان پناهگاه‌های داخل مدرسه. قلکهایی به شکل مسجد الاقصی. پرچم اسراییل و امریکا. کف زمین مدرسه.


       
ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر. شهربازی، مینی سیتی، فانفار. مانتو.مقنعه‌ خاكستری. چادر مشکی. جوراب سفید قدغن. کیهان بچه‌ها. زرمیخ، جوهر لیمو، کاربیت، پرمنگنات، گوگرد، منیزیم. جاده ابریشم. پنج‌شنبه‌ها سخنرانی امام خمینی از جماران. رادیو: شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید. رزمندگان سپاه اسلام. صدایی که هم اکنون می‌شنوید. چنس پلاست، دوا گلی، دتول، وایتکس، آب ژاور.


       
لاستیک دور سفید، قالپاق مگسی، بوق ده یازده، سونی شصت و چهار، باند خبرزه ای، پیکان کارلوکس دهه چهل. توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتم که باهاش مدرسه می‌رفتم، صبح‌ها وقتی باید از ایست و بازرسی دم درمدرسه می‌گذشیم مامورها از آن خرج خمپاره، سرنیزه، ترکش‌های ضد هوایی شب قبل که قرار بود هواپیماهای عراقی را بزنند پیدا می‌کردند.

       آتاری. کوله خاکی، شلوار خاکی، پوتین خاکی، یادش بخیر دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود. ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم  و هیچ کس از آدمهای امروزی نفهمید ما چرا اینقدر حیران هستیم

 

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، سه شنبه 7 مهر1388 ساعت 10:19
سالروز تخريب قبور ائمه بقيع- برداشت شده از سايت تبيان 

 

تاريخ حرم ائمه بقيع و جنايات وهابيت
بهره‎برداري سياسي از قبور ائمه بقيع
تاريخ ساختمان گنبد ائمه بقيع 
فضيلت بقيع   
پيشينه قبرستان بقيع
مدفون شدگان در قبرستان بقيع
بقيع غريب
گلستان بقيع
مزار عاشقان
شبهاي بقيع
گلشن روحاني ديار بقيع
واژه‎هاي اشک
هويت وهابيت(تصويري)
فلسفه توسل و شفاعت و مخالفت وهابيون با آن(تصويري)

 

 


|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، دوشنبه 6 مهر1388 ساعت 11:5
براي حضرت غيرت الله(س) و حضرت صاحب الزمان(عج) 

آب آتش شد و در حسرت لبهای تو سوخت

لــب آب از عطش حـــل معمای تو سوخت


كفــی از آب گرفتــی و بـــه آن لـــب نزدی

چه در آن آینه دیدی كه سراپای تو سوخت


ساقی تشنه لبانید و جهان مست شماست

گرچه بی دست، زمام دو جهان دست شماست




بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو زهم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

مرحوم قیصر امین پور


|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، سه شنبه 24 شهریور1388 ساعت 15:27
و دلتنگي ما همچنان ادامه دارد... 


جان را مپرس با غم هجران چه می کند

با تیغ تیز، پیکر عریان را چه می کند

مستانه غمت می جنت نمی خورد

سرگشته تو با سر و سامان چه می کند

بودیم و خاک با نگهت کیمیا شدیم

بنگر به ذره مهر درخشان چه می کند

از ابر لطف توست که سر سبز مانده ایم

در این کویر تَف زده باران چه می کند

ای صد بهار از تو شکوفا بیا بیا

باد خزان ببین به گلستان چه می کند

ای منتظر بیا و نظرکن که داغ هجر

با لاله های سوخته دامان چه می کند

در حسرت تو دربدری شد نصیب خضر

ورنه به سیر کوه و بیابان چه می کند

دست نیاز سوی تو دارد وگرنه نوح

باز ورق شکسته به توفان چه می کند

از لوح دل نشوید اگر گرد معصیت

این حلقه های اشک به دامان چه می کند

مجنون خاک راه تو باشد بیا و مپرس

این مور زیر پای سلیمان چه می کند


|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، یکشنبه 15 شهریور1388 ساعت 15:40
انتظار 
 
ای یوســــــــف آخر ســــــوی این یعقــــــــوب نابینــا بیا
ای عیســـــــــــی پنهان شــــــــــده بر طــارم مینا ، بیا
از هجر روزم قیر شـــــــد ، دل چون کمان بد تیر شـــــد
یعقوب مســـــــکین پیر شــــد ، ای یوســــــف برنا ، بیا
ای موســــی عمـران که در ســـینه چه ســـیناهاستت
گــاوی خدایــــــی می‌کند ، از ســـــــینه ی ســــینا بیا

خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق
ای دیده ی بینـــــــــا به حق ، وی ســـــینه ی دانا ، بیا
تا برده‌ای دل را گرو ، شـــــــــد کشــــــــتِ جانـم در درو
اول تو ای دردا برو ، و آخـــــــــــــــر تو درمــــــــــــانا ، بیا
ای تو دوا و چــــــــــــــاره‌ام ، نور دل صــــــــــــــد پاره‌ام
اندر دل بیچــــــــــــــاره‌ام چون غیر تو شـــــــــد لا ، بیا

ای خســــرو مه وش بیا ، ای خوش تر از صد خوش بیا
ای آب و ای آتــــــش بیا ای درّ و ای دریـــــــــــا ، بیا
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، شنبه 24 مرداد1388 ساعت 12:9
يا صاحب الزمان(عج)! 

حضرت ولي عصر- عجل‏اللَّه تعالي فرجه الشريف- در طول عمرش بيش از ساير ائمه مظلوميت مادر را ياد مي‏كند و روزي كه ظهور مي‏كند، به مدينه مي‏آيد و ناله‏ها و استغاثه‏هاي فاطمه عليهاالسلام را متذكر مي‏گردد و مي‏گويد: اي مادر! امروز از قاتلانت انتقام مي‏گيرم و آنان را به سزاي اعمالشان مي‏رسانم. آنگاه به سراغ قبر قاتلان او آيد و با اذن خدا آن دو را زنده مي‏كند و سؤال كند: به چه جرمي مادرم را مصدوم و مجروح كرديد؟ بچه‏اش را كشتيد؟ خانه‏اش را مورد تهاجم قرار داديد؟ سپس با شمشيري كه در دست داد آنان را به قتل مي‏رساند و جسدشان را به آتش مي‏كشد و خاكسترشان را بر باد مي‏دهد.... (1)

آري دل نازنين امام زمان عليه‏السلام هرگز از ياد غمها و غصه‏هاي مادر بزرگوارش فاطمه عليهاالسلام آرام نمي‏گيرد و مصائب او را فراموش نمي‏كند، زيرا فاطمه عليهاالسلام حجت و اسوه‏ي ائمه خوانده شده است، و در عمر كوتاهش شديدترين و دردناكترين مصيبتها را پشت سر گذاشته است.

يك حديث شريف از توقيع مبارك آقا امام زمان عليه‏السلام در مورد مادرش فاطمه عليهاالسلام مي‏فرمايد:

و في ابنة رسول‏اللَّه صلي اللَّه عليه و آله لي اسوة حسنة. (2)

در حالات و رفتار فاطمه عليهاالسلام دختر پيامبر خدا صلي اللَّه عليه و آله، براي من سرمشق خوبي وجود دارد.

 

اين حديث، فاطمه‏ي زهرا عليهاالسلام را اسوه و الگو براي امام زمان عليه‏السلام نقل مي‏كند و مي‏رساند كه فاطمه عليهاالسلام نقش رهبري دارد و ائمه‏ي اطهار عليهم‏السلام از او سرمشق مي‏گيرند.

حضرت امام حسن عسكري عليه‏السلام نيز با تعبير كلي‏تر مي‏فرمايند:

نحن حجة اللَّه علي الخلق، و فاطمة حجة علينا. (3)

ما براي تمام مخلوقات حجت هستيم و فاطمه عليهاالسلام مادرمان حجت ما مي‏باشد.


اين حديث نيز ضمن ياد امام حسن عسكري از مادرش، آن حضرت را پيشواي ائمه ذكر مي‏كند و بالاخره حضرت امام باقر عليه‏السلام در يك حديث فوق‏العاده و عرفاني مي‏فرمايند: اطاعت فاطمه عليهاالسلام براي تمام مخلوقات عالم از جن و انس و پرندگان و حيوانات، حتي براي انبيا و ملائكه واجب گرديده است.

(لقد كانت عليهاالسلام مفروضة الطاعة علي جميع من خلق اللّه من الجنّ والانس والطّير والوحش والانبياء والملائكة) (4)


اين اطاعت اگر چه تكويني است نه تشريعي، ولي عظمت فاطمه عليهاالسلام را به ساير مخلوقات جهان حتّي انبياي پيشين در بر دارد.

1.       بحارالانوار، ج 52، ص 386.

2.       غيبة شيخ طوسي، ص 173، چاپ نجف.

3.       تفسير اطيب البيان، ج 13، ص 235.

4.       عوالم، ج 11، ص 190.

 

 

اي دل طوفانيم آرام باش

 يک تپش با طبع من همگام باش

 واژه هايم را پر از احساس کن

 ديده را از اشک پر الماس کن

 وا کن از پاي قلم زنجير را

 بشکن اين بغض شب دلگير را

 تا نويسم از چنين هنگامه اي

سوي آن صحرا نشسته نامه‌اي

 کعبه آباد حجاز من توئي

 مستحبات نماز من توئي

 اي تو آرام دل هر بي شکيب

 مستجاب آخرين امن يجيب

 يادت اي قامت قيامت هر کجا

 کرده غوغاي قيامت را بپا

 صبح جمعه رقص شور انگيز باد

 حلقه زلف تو را آرد به ياد

 چيست اين دلشوره هاي بيکران

 پشت کاشي هاي سبز جمکران

 کشتي اميد در گل تا به کي

 بانگ اللهم عجل تا به کي

 تا به کي از داغ هجران تو صبر

 جلوه کن اي آفتاب پشت ابر

 اشکهايم هر پگاه انتظار

 گل کند در وعده گاه انتظار

 کاروان سالار لختي صبر کن

 يوسفي دارم به چاه انتظار

 کي به درياي ظهورت مي رسد

 زورق اين آبراه انتظار

 بي تو در سرماي شب بي طاقتند

 کودکان بي پناه انتظار

 کاش مست چشم نازت مي شدم

 ريشه اي از جانمازت مي شدم

 کاش برگردي که باز آيد بهار

 کاش گردد دست بوست ذوالفقار

 کاش يکدم ميهمانت مي شدم

 نيمه‌ي شب روضه خوانت مي شدم

 کاش يک ساعت عنان گيرت شوم

 يا جوان مرگ تو يا پيرت شوم

 دادم از کف جمله صبر و تاب را

 تا که بوسيدم کف سرداب را

 بانگ هل من ناصر از کعبه برآر

 کعبه را از اين سيه پوشي در آر

 ذوالفقار حيدري را تاب ده

 کافران را بيم از مرداب ده

 خيز و بر هم زن همه آرامشان

 کام شيرين تلخ کن بر کامشان

 محو کن فرعونيان نيل را

 از فلسطين نقش اسرائيل را

 کربلاي ديگري آغاز کن

 روزه صبر خدا را باز کن

 کودک ششماهه را خوابي رسان

 خيمه هاي تشنه را آبي رسان

 اهل بيت عشق را درياب زود

 خيمه عباس(س) مانده بي عمود

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، چهارشنبه 14 مرداد1388 ساعت 12:18
میلاد امام زمان(عج) 

 

دلم محراب زيبايي چو ابروي تو مي خواهد

 

بهانه کرده و تنها گلِ رويِ تو مي خواهد

 

هميشه مرغ جانِ من هواي ديدنت دارد

 

سحر بر سر سپاري ات سر کوي تو مي خواهد

 

به شوق آنکه پيغامي بَرَد سوي محبانش

 

ميان طُره ي مويت صبا بوي تو مي خواهد

 

هلال قامت عشقي که هر رنگين کمان دارد

 

براي اقتدا کردن خم موي تو مي خواهد

 

 

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، چهارشنبه 14 مرداد1388 ساعت 12:13
ولادت امیرالمومنین، حضرت بقیه الله الاعظم، حضرت صاحب الزمان، امام زمان(عج) مبارک باد 

 

عرض تبريک به مناسبت ميلاد بزرگ حضرت اميرالمومنين، بقيه الله الاعظم، صاحب العصر و الزمان، مولا، امام زمان(عج) و به اميد اينکه در جواني شاهد ظهور حضرتش باشيم و جان ناقابل رو تقديم ايشون کنيم. نمي دونم چرا اينجوريم. شايد خيلي از شما دوستان بدتون بياد. به خدا دلم توي همه اين اعياد پر از درد و پر از غصه ست. به خدا تا آقامو نبينم شاد نمي شم. به خدا تا آقامون انتقام مادر بزرگوارش رو نگيره آروم نمي شم و خنده به لبم نمياد.

 

 

سايه تون سنگينه مولا، کجا رفته او چشاتون؟

 

کوچه خيلي وقته مونده چشم به راه قدماتون

 

 

 

سايه تون سنگينه مولا، ما گلايه اي نداريم

 

هرکجا باشيم شما رو روي چشمامون مي ذاريم

 

 

 

سايه تون سنگينه مولا، غم نشسته تو صداتون

 

يه نگاه بنندازين آخه آقاجون به زير پاتون

 

 

 

اگه مارو دوست نداريد، يه اشاره بستمونه

 

خودتون بگيد که اين دل بميره يا که بمونه

 

 

 

ما ديگه حلقه به گوشيم، هرچي که بگيد همونه

 

بگيد اين صدا براتون بخونه يا که نخونه

 

 

 

ما ديگه وقف شمائيم، قلبمون از اين تباره

 

تا شما سرور مايي، برده بودن افتخاره

 

 

 

وقتي چشماتون مي تابه، اين ستاره ي سرابه

 

ما خراب اون چشائيم، آخه خمره ي شرابه

 

 

 

تا ما اهل انتظاريم، جمعه مون سرد و کسل نيست

 

جمعه روز خوب عشقه، روز تعطيلي دل نيست

 

 

 

کِي ميائين قبله ي عالم تا دلهامون بشه روشن

 

کِي ميايي يوسف زهرا (س)، خوشم به بوي پيرهن

 

 

 

توي عرش رو قله هائين، خودتون بگين کجايين؟

 

توي اين شبها آقاجون، نجفين يا کربلائين

 

 

 

بي شما سينه ي عاشق طپيدن رو کم مياره

 

بي شما باغ ستاره ديگه روشني نداره

 

 

 

بيشتر از هزار و صد سال جاتون اينجا مونده خالي

 

بي حضورتون به والله نداره زندگي حالي

 

 

 

اي گل من! قشنگ من! غلام سياه فدات بشه

 

الهي که دشمن تو قاتل اين گدات بشه

 

 

 

جون آقا! روم نميشه ديگه باهات حرف بزنم

 

اگه با من حرف نزني، بال و پرم رو مي کَنَم

 

 

همه ميگن غريبي و ديگه کسي رو نداري

 

نيمه شبها به خاک اون بيابونا سر ميذاري

 

 

جون خودت قسم آقا! دلم پر از غصه شده

 

شنيدن غصه ي تو به اين دلم عقده شده

 

 

 

 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، چهارشنبه 14 مرداد1388 ساعت 12:9
ديگر نوبت توست... من كه مي دانم! 
 
 

مثل برگی خشک و زردم، همیشه پی تو می گردم

پر آهم پر دردم، همیشه پی تو می گردم

باران رحمت الهی! برگرد! برگرد!

دیگر بس است این چشم به راهی، برگرد! برگرد!

 

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، دوشنبه 12 مرداد1388 ساعت 17:34
اقا بيا كه بدون تو اصلا نمي شود 
 
سلام
 
دقت كرديد كه امروز ۱۱۴۰ امين سالگرد غيبت حضرت صاحب الزمان(عج) هستش؟
بيش از اين چيزي نميشه گفت. فقط مي تونم بگم اگر چشمامون رو خوب باز كنيم نشانه هاي ظهور رو خيلي خوب مي تونيم ببينيم...
 
اللهم العن الجبت و الطاغوت
اللهم عجل لوليك الفرج
يا علي
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، شنبه 10 مرداد1388 ساعت 12:31
دلم گرفته خدايا... 
 
دلم گرفته خدا را بگو چه کار کنم
غروب می وزد از چارسو چه کار کنم
گرفتم اینکه دل از خانه ی خودم کندم
به آن دو پنجره ی روبرو چه کار کنم
تمام این همه فانوس نیمه روشن هیچ
به آن چراغ فروزان - به او - چه کار کنم
شکسته های دل خسته را کجا ببرم
به درد این سر پر های و هو چه کار کنم
اگرچه با دل خون نیز می شود خندید
ولی به بغض غریب گلو چه کار کنم
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، یکشنبه 21 تیر1388 ساعت 11:2
درسي از اميرالمومنين، علي(ع) براي همه ي ما! 
 
ایشان در همان آغاز خلافت، صریحاً مردم را به حق‌گوئی (انتقاد) از خود و نظردهی (مشورت) دعوت و تأکید کرد: "من بالاتر از این نیستم که اشتباه نکنم، مگر آنکه خدا کفایتم کند" خطبه ۲۱۶. و در متن عهدنامه معروف خود به مالک هشدار داد: باید نزدیک‌ترین وزیرانت از نظرقرب مقام کسی باشد که بیشترین حرف تلخ حق را به تو میزند و آنگاه که عملی از تو سر می‌زند که خدا از اولیائش ناخوش دارد، کمترین یاری را به تو می‌رساند، ... همکارانت را به جد بیاموز تا تو را ستایش و بی‌جهت تجلیل نکنند.
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، یکشنبه 21 تیر1388 ساعت 8:24
پيشواز فاطميه 
 
 
زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند

چادرش در میان گرد وغبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم

در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید،حس کردم

کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه

پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر، گریه نکن

مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی

یا علی(ع) گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشا شد

صبح فردا به مادرم گفتم

گوش کن ! این صدای روضه ي کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم

در ودیوار خانه ای مشکی است


شاعر "سید حمید رضا برقعی"
به نقل از جاودانه ها
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، شنبه 2 خرداد1388 ساعت 12:43
نماز مي خوني يا نه؟ 
 
سنگيني باري كه خدا به دوش ما مي گذارد آنقدر نيست كه كمرمان را خرد كند، آنقدر است كه مارا براي دعا به زانو درآورد.
 
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، یکشنبه 27 اردیبهشت1388 ساعت 14:0
خدايا دوست دارم 
 
 
از تمام داشته هايت كه به آن مي بالي خدا را جدا كن، بعد ببين چه داري؟
 
به همه كمبودهايت كه از آن مي نالي خدا را اضافه كن، ببين ديگر چه كم داري؟
 
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، یکشنبه 20 اردیبهشت1388 ساعت 12:30
باز هم فاطميه 
 
 
اي يگانه ي جاويد! تو را دوست دارم و از تو تشكر مي كنم. اي كه بزرگي و مهربان، اي كه خالق كل عالم هستي! من ناچيز باز هم رو به تو كردم و به درگاهت آمدم تا مرا ببخشي و بر من ببخشايي! اي كه مريدان و دوستان و عشاقي چون ابراهيم(ع) و اسماعيل(ع) و موسي(ع) و عيسي(ع) و نوح(ع) و احمد(ص) و فاطمه(س) و علي(ع) و حسن(ع) و حسين(ع) و زينب(س) و عباس(س) داري! من كه هستم كه بخواهم در مقابل تو اظهار بندگي كنم؟ من حتي از اظهار عجز نيز عاجزم. ببين چه ضعيفم...
اما مي دانم... مي دانم صاحب مهربان من، ناچيزترين مخلوق خود را نيز مي بيند و درد دلهايش را مي شنود.
ناخودآگاه وقتي نماز مي خوانم كه با تو صحبت كنم يا قرآن مي خوانم كه با من صحبت كني، به ياد درد ديرينه اي مي افتم كه جوانان را پير كرد و پيران را اسير خاك! به ياد يوسف فاطمه(س) مي افتم كه هميشه با من است و من از او جدا! به ياد او كه از آل علي(ع) است.
پروردگارا! بزرگا! به عظمت خودت قسم و به دل گشرفته و شكسته گل نرگس، مگذار كه در انتظار ديدار او ذره ذره آب شويم و رنگ موهايمان به رنگ دندانهايمان در آيد. اين نسل، نسل خسارت ديده ايست، تو به ما رحم كن!
خداوندا! كريما! فرجش را برسان!
وقتي به آسمان مي نگرم بي اختيار حس مي كنم كه به منبع بارش رحمت چشم دوخته ام. دستان خالي و كوچك خود را به سوي تو دراز مي كنم و تكان مي دهم كه بين اينهمه جمعيت من تهي دست را اندكي بيش از بقيه ببيني و كَرَم نمايي. اشكهايم همچو اشكهاي شمعي كه از عشق تو با او سخت گفتم، به روي گونه هايم مي لغزد تا هديه اي ناچيز و ناقابل باشد از اين ذره كوچك به آن عظمت رحيم. و همواره بانگي در دلم فرياد مي زند:
 
قصه عشق تو گفتم با شمع
 
آنقَدَر سوخت كه از گفته پشيمانم كرد
 
اما خدايا! نمي دانم كه چرا در برابر بعضي سوالاتم بي جواب مي مانم!
اي خدا! اين ستارگان، اين ماه، مگر شاهد اشك ريختن يتيماني نبودند كه به روي پيكر غريب مادرشان افتاده بودند؟ مگر عَرشَت از ديدن اين صحنه به لرزه در نيامد؟ مگر فرشتگان دربارت از ديدن اين صحنه پريشان نشدند؟
اي قادر متعال! چگونه است كه بعد از گذشت بيش از هزار سال، اين ماه و اين ستارگان بر دنياي بي فروغ بي فاطمه نور مي افكنند و چشمك مي زنند؟ مگر نمي دانند كه اين زمين هنوز از داغ اين واقعه در تب و تاب است؟
خدايا! چگونه است كه اين خورشيد پير، طبق عادت، هر روز از شرق سرك مي كشد و در غرب پنهان مي گردد؟ چگونه است كه از شنيدن ناله هاي حسنين(ع) و زينبين(س) و عباس(س) بر سر بستر پدر افسرده و خاموش نگرديده؟ چگونه است كه بانگ "مكن اي صبح طلوع" زينب(س) در كربلا را نشنيده؟ چگونه است كه اينگونه مغرور و گرم و تابناك مي درخشد و فراموش كرده كه روزي در برابر نور سرهاي بريده همچون شمع در برابر خورشيد بي فروغ و خاموش شده بود؟
و اما زمين... چگونه بر كسانيكه دست بر ناموس تو بلند كردند، دهان نگشود؟ چگونه زير قطره خون چكيده از پيكر بي جان حسن(ع) تاب آورد؟ چگونه شاهد محشر كربلا بود و دم برنياورد؟
اي خدا! در قدرت تو هيچ شكي نيست! مي دانم كه حرف حرف توست، تصميم تصميم توست ولي چگونه مقدر فرمودي كه سه ساله دختر كتك بخورد؟ چگونه تاب آوردي كه غيرت الله شرمنده شود؟
من نمي دانم حكمت چيست؟ حتي آنقدر كوچك هستم كه نمي دانم معني آن چيست؟ ولي پدرم مي گويد حكمت خدا اين بود كه خون خدا بر زمين بريزد...
خدايا! مگر تو مهربان نيستي؟ پس اين حكمت تو چيست كه اينگونه قيامت به پا كرد؟
خدايا! مرا ببخش. مي دانم كه در كار تو هيچ چون و چرايي نيست ولي هزار سال است كه نسلها عوض شده اند و اين داغ بر سينه سينه دلها نشسته است.
خدايا مي خواهم از تو تشكر كنم.
 
بين اينهمه انسان، من ايراني!
بين اينهمه ايراني، من مسلمان!
بين اينهمه مسلمان، من شيعه!
بين اينهمه شيعه، من دوازده امامي!
بين اينهمه دوازده امامي، من آگاه!
از تو ممنونم كه توفيق مي دهي بدانم و بگريم.
خدايا از تو مي خواهم به عزيزانم و اهل ديارم نگاهي از روي لطف و جود بيندازي و حاجت روايشان سازي.
خدايا! مي گويند دل كه بشكند فاصله زمين و آسمان كم مي شود. مي خواهم بدانم آيا دستان كوتاه من هم به عرش تو مي رسند؟
مي خواهم بدانم صداي من بين اين همهمه هاي عاشقانه به تو مي رسد؟
مي دانم كه مي رسد! تو آنقدر مهربان هستي كه همه به تو مي گويند: خداي من!
همه تو را براي خودشان مي دانند ولي من مي دانم كه چه كسي راست گفت! كسي كه از خدا آمد و براي خدا زيست و به سوي خدا شتافت. كسي كه در خانه خدا متولد شد و در راه خدا زندگي كرد و در خانه خدا عروج كرد. من تو را خداي علي(ع) مي دانم و مي نامم.
دوست دارم تو را مانند علي(ع) صدا بزنم:
اي مولاي من!
تو كه مولايي و من بنده...
تو كه مالكي و من مملوك...
تو كه با عزت و اقتداري و من ذليل...
تو كه خالقي و من مخلوق...
تو كه بزرگي و من ناچيز...
تو كه توانايي و من ضعيف...
 
مهم اين نيست كه من ناچيز به فكر تو به اين عظمت باشم. جالب اينست كه تو به اين بزرگي به ياد من به اين كوچكي هستي!
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، شنبه 19 اردیبهشت1388 ساعت 14:48
جومونگ قوي تر است يا شهيد باقري؟ 
 
 
سعید، نویسنده وبلاگ «ساقی میكده» در مطلبی چنین نوشته است:

جومونگ قوی‌تر است، یا شهید باقری؟
قطعا جواب كودكانی كه این روزها با خانواده خود هفته‌ای دو شب پای تلوزیون می‌نشینند و این سریال كره‌ای را دنبال می‌كنند، «جومونگ است» و ولاغیر.

شخصیت جومونگ در این سریال به قدری قوی و دارای محاسن فراوان اخلاقی فردی و اجتماعی است كه هر بیننده‌ای را در هر رده سنی‌ای به خود جذب می‌كند؛ جومونگی كه افسانه‌ای بیش نیست.

شاید توضیح و تفسیر نام جومونگ در صفحات افسانه‌های تاریخ كشور كره چند سطری بیشتر نباشد، اما به بهترین نحو ممكن حدود 90 ساعت برای او شخصیت‌پردازی كرده‌اند و این جومونگ نه فقط برای كره‌ای‌ها، بلكه برای بسیاری از مردم دنیا یكی از دوست داشتنی‌ترین چهره‌ها شده است و این یعنی كره‌ای‌ها الگو معرفی كرده‌اند و چیزی برای عرضه كردن دارند. در سریال‌های قبلی آنها «یانگوم» نمونه یك بانوی كامل نشان داده شد و امروز هم جومونگ جوانی است، كامل در تمام زمینه‌ها كه فوق العاده آرمان‌گراست.

این روزها اگر به برادر یا خواهر كوچكتر خود بگوییم جومونگ كیست؟ چه جوابی به ما می‌دهد؟ جومونگ در ذهن او یك اسطوره است.

در طرف دیگر ماجرا اگر بگوییم مثلا شهید حسن باقری را می‌شناسی یا نه؟ گیج می‌شود و منگ می‌ماند. البته تقصیری هم ندارد. او هیچ ذهنیتی از امثال شهید باقری در ذهن خود ندارد.

شیخ بهایی را هم نمی‌شناسد. از ابوعلی سینا هم فقط چند خطی در كتاب‌های درسی خوانده است. شهید همت و چمران تداعی كننده سرعت بالای اتوموبیل‌ها در اتوبان‌های نام گذاری شده به نام این شهیدان است. نام‌هایی كه بعضی از آن‌ها سرنوشت تاریخ را تغییر داده اند و زیبایی‌های بسیاری را در عالم حقیقت و نه در افسانه‌ها خلق كرده اند.

حیف كه این همه اسطوره داریم و نمی‌توانیم آنها را معرفی كنیم ...
 
منبع : سایت تابناك
 
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، جمعه 18 اردیبهشت1388 ساعت 14:31
دوبيت حرف حساب با ادبيات ديگران 
 

آدم نشدي که تکه چوبي باشي

 

انسان شمالي و جنوبي باشي

 

حالا که نشد حسين(ع) باشي اي مرد

 

پس سعي نکن که شمر(لع) خوبي باشي

 

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت 14:41
حول حالنا يا الله 
 
 

http://irpana.com/karname/image/02.jpg

كاش در سال جديد طوري متحول بشيم كه آقا امام زمان(عج) فرمودند:

هیچ چیز مثل نماز بینی شیطان را به خاک نمی مالد و او را خوار نمیکند،پس نماز بخوان و بینی شیطان را به خاک بمال. «بحارالانوار،ج۵۳ ،ص۱۸۲»

ملعون است،ملعون است،کسی که نماز صبح را تاخیر بیندازد،تا زمانی که ستارگان محو شوند. «بحارالانوار،ج۵۲ ،ص۱۶»

ملعون است،ملعون است،آن کسی که نماز مغربش را تاخیر بیندازد تا زمانی که ستارگان آسمان پدیدار شود. «بحار الانوار، ج۵۲ ،ص۱۵»

 

رفقا عيدتون مبارك

 

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، دوشنبه 26 اسفند1387 ساعت 12:7
شناسنامه حرامزاده دومي لعنت الله عليه!!! 

در بحارالانوار جلد 31 باب مطائن عمر(لع) ص 99 و 100 و در كتاب لسان الواعظين ص 357 از محمد بن شهر آشوب مازندراني وغيره از روات در ملل و نحل و مثالب الصحابه (جلد دوم خطي از كتاب المناقب اين شهر آشوب است كه متاسفانه هنوز به چاب نرسيده نقل ميكند:

عبدالمطلّب را كنيزي بود حبشيه بنام صهّاك، كه بعضي از اشتران وي را مي چرانيد، و چون بدكاره و فاحشه بود، روزي غلامي بنام نفيل با نضله بن بني هاشم و هشت نفر ديگر در چراگاه به صهّاك رسيدند و با او درآويختند.

بعد از مدتي(از 10 نفر و صهّاك) پسري بدنيا آمد، صهّاك او را خطّاب (پدر عمر) نام نهاد و اغلب نزد باديه نشينان بود تا بحّد رشد وبلوغ رسيد. روزي خطاب در جواني شيطان او را وسوسه كرد با مادر بدكاره اش(صهّاك) جمع ميشود. صهّاك از فرزندش (خطّاب) حامله گشت و دختري زائيد در فنداقه پشمي پيچيد و او را در مزيله اي انداخت، هشام ابن مغيره ابن وليد از آنجا مي گذشت آواز آن دختر ناپاك زاده در مزبله را شنيد، بر او رحم كرده بر خانه آورد و تربيتش نمود، او را حنتمه نام نهاد.

چون بر سر حدّ بلوغ رسيد روزي خطّاب (پدر نامشروعش) را نظر بر او (دخترش، حنتمه) افتاد به او اظهار عشق نمود و او را از هشام بن مغيره به نكاح طلبيد بعد از رواج، عمر بن خطّاب(لع) از ايشان بدنيا آمد.

 ۱) صهّاك هم مادر خطّاب است هم همسر خطّاب!

۲) حرام زاده بود (از 10 پدر و يك فاحشه) و هم پدر عمر(لع) وهم دائي عمر(لع) مي باشد چون كه خطّاب وحنتمه (مادر عمر) از يك رحم (صهّاك) مي باشد!

۳) حنتمه: دختر صهّاك است چون از رحم وي بوده وهم نوه صهّاك است بجهت اينكه دختر خطّاب و خطّاب پسر صهّاك است و هم مادر عمر(لع) است وهم خواهر عمر(لع) چون حنتمه و عمر از يك پدر(خطّاب) هستند و عمّه عمر نيز ميباشد چون هر دو(خطّاب وحنتمه) از يك رحم (صهّاك) مي باشد!

 

عمر بن صحاک، حرامزاده، لعنت الله علیه

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، یکشنبه 18 اسفند1387 ساعت 12:56
مظلوم حسين(ع)!!! 
 
 
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
ستار گلمکانی، صاحب بزرگترین
بنگاه ملک و  ماشین شهر
۱ماه تکیه راه می اندازد
 و خودش در روز تاسوعا
 سر مردم گل می مالد
و ۱۱ ماه هم سرشان شیره!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
قدرت سامورایی!
شب ها در تکیه لخت می شود
و میانداری می کند
و روزها  مردم را لخت می کند
و زورگیری ...!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار
را از بساطش جمع می کند
وآخرین ورژن! پوسترهای علی اکبر  (ع) 
 و حضرت عباس (ع)
را در بساطش پهن ...!
حسین (ع)  هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
آقای صولتی
تا پایان اربعین تمام پاساژش
را سیاه می کند
و تا آخر سال هم مشتری هایش را!
حسین (ع)  هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
قادر روزهای تاسوعا و عاشورا
قمه می زند و علم می کشد
ولی در ماه رمضان
سیگار ازلبش نمی افتد!
حسین (ع)  هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
سیامک  چشم چران!
که پاتوقش همیشه خدا
نزدیک مدارس دخترانه است
در دسته جات عزاداری
 اسفند دود می کند!
حسین (ع)  هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
نیما پشت ماکسیمایش می نویسد
"من سگ کوی حسینم"
ولی هیچ وقت از چارلی!
سگ ۱۱ماهه اش دور نمی شود!
حسین (ع)  هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
حاج مجید مداح معروف شهر
بابت ۷ ساعت مداحی
حقوق ۵۰ روز
یک کارگر را می گیرد!
حسین (ع)  هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
جباری رییس شرکت
 لبنیات شیر تو شیر!
۳۰شب شیر صلواتی
به خلق خدا می دهد
و ۳۳۵ روزهم
 با اضافه کردن آب
شیرشان را می دوشد!
حسین (ع)  هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
به جای آنکه ما 
بر مصیبت مولا بگرییم
مولا بر مصیبت ما می گرید!
حسین (ع)  هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می آید...
حاج آقا کلامی
۹شب مردم را به تقوی دعوت می کند
ولی در شب دهم
 سر زود پایین آمدن از منبر
با هیت امنا دعوی می کند!
حسین (ع)  هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می آید...
هیت امنای مسجد ...علیه السلام!
درست وقت اذان ظهر عاشورا
اطعام عزاداران را شروع می کنند
و بعد از آن با انرژی و فلوت!
سینه می زنند و گریه می کنند !
حسین (ع)  هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می آید...
کل یوم عاشورا
یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه
کل ارض کربلا
یعنی...چند مسجد و چند تکیه !
حسین (ع)  هنوز مظلوم است
چون وقتی خورشید
  عصر عاشورا غروب کرد
او هم می رود
تا سال بعد !
تا یاد بعد!
 
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، شنبه 10 اسفند1387 ساعت 15:26
تمام شد،به سلامت!!! 
 
بسم الله الرحمن الرحيم
مناجات با امام زمان(عج)
حالا عاشوراي هفتگيمون رو بخونيم، چهارشنبه ست ديگه...
...آخ كربلا...
... يا امام رضا(ع)...
همه عالم و همه آدماش به ماها ميگن با حسن(ع) نباش، ولي من فقط تورو دوست دارم نمك غمت رو دلم بپاش...
... يه گوشه چشم تو بسه واسه حل مشكل من...
...يا علي(ع)...
...امن يجيب...
رسيديم به اونجايي كه نبايد مي رسيديم. صداي نفس نفسِ هم نفسهاي سينه زده و خسته كمر تاريكي و سكوت رو شكسته بود. همه منتظر بودن منتها نمي دونم چرا اين انتظار با بقيه انتظارها توي روزهاي ديگه فرق مي كرد. برعكس شبهاي گذشته همه خيلي زود تونستند پيرهن مشكيهاشون رو كورمال كورمال پيدا كنند و بپوشند. ولي برخلاف اون شبها هيچ كس دلش نمي خواست چراغها رو روشن كنن.
بجز چند نفر كه اشك مي ريختند انگار اختلاط سياهي ديوارها و تاريكي فضا و رنگ مشكي پيرهن مشكي ها روشون تاثير گذاشته، مات و مبهوت نشسته بودند.
... هلال محرم شد پيدا... يادش بخير... اينو كه گفت فهميدم ۶۰ روز از شب اول محرم گذشته و بايد ناباورانه دل از پيرهن مشكيم بكنم... اينو كه فهميدم اشكم سرازير شد. بي اختيار بلند بلند گفتم بريد بيرون ديگه، بسه، تموم شد. بريم دنبال زندگيمون. حميد گفت يعني از فردا بريم دنبال بازي؟
محرم و صفر امسال هم تموم شد، سال ديگه كي زنده ست، كي ميرده؟ ياد رفتگان كنيم تا اگر ما نبوديم يادمون كنن...
 
ماه ربيع الاول اومده...
يا علي
 
 
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، شنبه 10 اسفند1387 ساعت 12:34
گناهان خود را كوچك نشمارید!  

گناهان خود را كوچك نشمارید!
پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله در یكى از مسافرتها همراه جمعى از اصحاب خود در سرزمین خالى و بى آب و علفى فرود آمدند و به یاران خود فرمودند:
- هیزم بیاورید تا آتش روشن كنیم .
اصحاب عرض كردند: یا رسول الله ! اینجا سرزمینى خالى است و هیچ گونه هیزمى در آن وجود ندارد.
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:
- بروید هر كس هر مقدار مى تواند هیزم جمع كند و بیاورد. یاران به صحرا رفتند و هر كدام هر اندازه كه توانستند، ریز و درشت ، جمع كردند و با خود آوردند. همه را در مقابل پیغمبر صلى الله علیه و آله روى هم ریختند. مقدار زیادى هیزم جمع شد.
در این وقت رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
- گناهان كوچك هم مانند این هیزمهاى كوچك است . اول به چشم نمى آید، ولى وقتى كه روى هم جمع مى گردند، انبوه عظیمى را تشكیل مى دهند.
آنگاه فرمود: یاران ! از گناهان كوچك نیز بپرهیزید. اگر چه گناهان كوچك چندان مهم به نظر نمى آیند؛ هر چیز طالب و جستجو كننده اى دارد. جستجوكنندگان ! آن چه را در دوران زندگى انجام داده اید و هر آن چه بعد از مرگ آثارش باقى مانده است ، همه را مى نویسد و روزى مى بیند كه همان گناهان كوچك ، انبوه بزرگى را تشكیل داده است.
بحار: ج 73، ص 346.

|+|
به قلم ، دوشنبه 5 اسفند1387 ساعت 0:27
مداد!!!! 
 
پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي !
 
صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.
 
صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.
 
صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.
 
صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني؟
 
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، یکشنبه 28 بهمن1386 ساعت 15:15
ايام دهه فجر را گرامي مي داريم، اما تبريک نمي گوييم. هنوز محرّم تمام نشده 
 
 سلام
 
مانند سال گذشته، چه چيزي را به چه چيزي مي فروشند، نمي دانم!!! اما اين را مي دانم که محرم هنوز تمام نشده و ما پارکاب اهل بيت(ع) باقي مانده ايم. اين "ما" يک مستثني دارد که هميشگي است. اين استثناء همان است که در محرم با نشان دادن سيد جواد ذاکر به بدترين وجه ممکن بچه هيئتي ها را کوبيد. اين مستثناي دوست نداشتني، تلويزيون غيراسلامي ايران است که همه آنرا با نقاب صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران مي شناسيم. جايي که گرگان گوسفند نما وارد شده اند و در پي تضعيف فرهنگ عشق به اهل بيت(ع) و سالا شهيدان(ع) هستند. درست مثل همه ي زورگويان دنيا که از آغاز فعاليتهاي انقلابي و حتي قبل از آن مي خواستند حسين(ع) روي زبان ما نباشد. آنها هنوز هم هستند. ديوها هنوز هم هستند. ديروز هر شبکه اي از اين تلويزيون را که نگاه مي کرديد، جشن بود و پايکوبي و خوشحالي. چرا؟ چرا بايد براي کودکان ترانه بايرام مبارک با حضور چند نفر بطور زنده برگزار شود؟ آن هم در ايام عزاداري کودکان اهل بيت؟
مردم امام خميني (ره) را براي چه مي خواستند؟ من جوابش را مي دانم. براي اينکه سالها بي صبرانه منتظر بودند زير سايه سيدي از اهل بيت(ع) بشنوند: اين محرّم و صفر است که اسلام را زنده نگاه داشته است.
 
در ولادتها خبري از خوشحالي نيست، اين هم از محرّم. ديگر چه؟ چه چيزي را به چه چيزي مي فروشيم؟ اگر حضرت امام (ره) زنده بودند چه مي گفتند؟ آيا خواست رهبرمان اينست؟
 
وقتي فيلمهاي کثافتي چون نقاب و هزاران فيلم مزخرف ديگر که جز شيادي و پستي و رذلي و حيوان بودن چيزي نمي آموزد به راحتي نمايش داده مي شود و از طرف ديگر همه به اخراجي هاي ده نمکي حمله مي کنند، بيش از اين نمي توان انتظار داشت!
 
اللهم العن الجبت و الطاغوت
اللهم عجل لوليک الفرج
 
 
 
ديگر هيچ نمي گويم!!!
 
  
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، شنبه 13 بهمن1386 ساعت 9:9
مقايسه کنيد!!! 
 




 
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، چهارشنبه 10 بهمن1386 ساعت 15:30
عمو عباس 
 

عمو عباس! علمت کو عموي خوبم؟

عمو عباس! تو نرو تا که پا نکوبم

عمو عباس! بي تو قلب حرم مي گيره

عمو عباس! بي تو بابا تنها ميميره

عمو عباس! بي تو هر لحظه دل مي لرزه

يي تو هر شب هواي خيمه ها چه سرده!

عمو عباس! بي تو دستام جوني نداره

از دو چشمام پولکهاي گريه مي باره

عمو عباس! زانوهامو بغل مي گيرم

عمو عباس! بيا تا من برات بميرم

عمو عباس! دل اهل حرم کبابه

توي خيمه چشم به رات چشماي ربابه

عمو عباس! بابامو تنها نذاري

عمو عباس! روي قلبش پا نذاري

 

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، چهارشنبه 26 دی1386 ساعت 11:3
مناجات 
 
  

الهی! گر پرسی، حجّت نداریم، و اگر بسنجی، بضاعت نداریم، و اگر بسوزی طاقت نداریم

 الهی! اگر تو مرا به جرم من بگیری، من تو را به كرم تو بگیرم، و كرم تو از جرم من بیش است
 
الهی! اگر دوستی نكردم، دشمنی هم نكردم، اگر بر گناه مصرّم، اما بر یگانگی تو مُقرّم
 
الهی! اگر توبه، بی‌گناهی است، پس تائب كیست؟ و اگر پشیمانی است، پس عاصی كیست؟
 
الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست؛ دستم گیر كه جز تو پناهم نیست
 
الهی! گهی به خود نگرم، گویم از من زارتر كیست؟ گهی به تو نگرم، گویم از من بزرگوارتر كیست
 
الهی! تو ما را جاهل خواندی، از جاهل جز خطا چه آید؟ تو مارا ضعیف خواندی، از ضعیف جز خبط چه آید؟
 
الهی! اگر چه بسی طاعت ندارم، اما جز تو كسی را ندارم، ای دیر خشم و زود آشتی
 
الهی! همچنان بید، به خود می‌لرزم، كه مباد آخر به جویی نیَرزَم
 
الهی! مگو چه آورده‌ای، كه رسوا شوم، و مپرس چه كرده‌ای كه روسیاه شوم
 
الهی! چون درتو نگرم،ازجملة تاجدارانم و تاج برسر و چون بر خود نگرم، از جملة خاكسارانم و خاك بر سر
 
الهی! چون یتیم بی‌پدر گریانم، درمانده در دست خصمانم، خستة گناهم و از خویش برتاوانم، خراب عمر و مفلس روزگار، من آنم
 
الهی! از دو دعوی به زینهارم، و از هر دو، به فضل تو فریاد خواهم: از آن كه پندارم به خود چیزی دارم، یا پندارم كه بر تو حقّی دارم
 
الهی! اگر تو فضل كنی، دیگران چه داد و چه بیداد، و اگر عدل كنی، فضل دیگران چون باد
 
الهی! ما در دنیا معصیت می‌كردیم، دوست تو محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ غمگین می‌شد، و دشمن تو ابليس شاد
 
الهی! اگر فردای قیامت عقوبت كنی، باز دوست تو محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ غمگین شود، و دشمن تو ابلیس شاد، دو شادی به دشمن مده، و دو اندوه بهر دل دوست مَنِه

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، شنبه 15 دی1386 ساعت 12:24
ببخشيد شما ثروتمنديد؟  
 
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
 
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
 
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
 
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
 
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماريون دولن
 
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، چهارشنبه 12 دی1386 ساعت 9:48
نامه يک فرزند شهيد 

 

بابای شهیدم سلام


دخترت با تو سخن می گوید . دختری که از لحظه ای که چشم به این جهان گشود ، روی تو را ندیده و از نعمت صحبت تو مهربان پدر، محروم بوده است. مدتها در انتظار بازگشت تو نشستم. همه می گفتند پدرت در جبهه مفقود شده است و اگر خدا بخواهد شاید برگردد. انتظار سختی بود ولی هرگاه صحنه دوباره آمدنت و تجسم در آغوش کشیدنت را می کردم ، تحملش برایم سهل می شد؛ اما ...


اما وقتی سال گذشته اعلام کردند که دیگر بر نمی گردی ، دنیا برایم تیره و تار شد . دیگر هیچ چیزی در زندگی برایم ارزشی ندارد و دیگر باید به خودم تلقین کنم که تا آخر عمرم لذت دیدارت و در آغوش کشیدنت بی معناست.

کاش حداقل مثل بابای دیگر دوستانم چند تکه استخوان و یا حتی پلاکی از تو برایم می آوردند تا خودم را با آن ارامش دهم. ولی چه کنم که این هم آرزویی محال است. بقیه فرزندان شهداء حداقل یک قبری که بوی پدرشان را بدهد، دارند؛ که عقده دلشان را آنجا خالی کنند ولی من فقط باید بین قبر شهداء بگردم و بابا بابا کنم.


آن موقع که در دبستان هر بار حرف از اولیاء و دعوت از پدران دانش آموزان بود، سعی می کردم خودم را بین بچه ها پنهان کنم ولی به خودم می گفتم که بگذار بابایم برگردد، آنوقت دستش را می گیرم و به مدرسه میاورمش تا به همه نشانش دهم. ولی دبیرستانم هم تمام شد و هنوز نیامدی....


دوستانت خیلی از تو و مهربانیت برایم تعریف می کنند ولی کاش خودت بودی تا بجای تعریف،‌ خودت را می دیدم.


راستی ! اگر می آمدی نمی دانم می توانستی در این شهر زندگی کنی یا نه ؟؟


مامان که می گوید: زمانه که خیلی فرق کرده  و همه عوض شده اند. حتی خیلی از دوستانت هم طور دیگری شده اند.


برایم می گویند: که نمازهایت خیلی قشنگ و دیدنی بود،‌ اما خیلی ها الان حوصله حتی خم شدن جلوی خدا را در نمازشان هم ندارند.


می گویند: تو برای رضایت حق الناس روی دست و پای مردم می افتادی تا حلالیت بطلبی اما الان خیلی ها استفاده نکردن از بیت المال را کار احمقانه می دانند.


آنها می گویند: ما شاگرد پدرت بودیم. اما کاش کمی هم مثل تو بودند!!


یادش بخیر وقتی امسال طلاییه آمدم و یکی از دوستانت گفت که آنجا مفقود شده ای، داشتم از غصه دق می کردم. دوست داشتم اجازه می دادند قدم به قدم طلاییه را دنبالت می گشتم. باور کن بوی تو را آنجا حس می کردم. کاش نشانه ای برایم از تو می آوردند. کاش انگشتری یا پلاکی از تو انیس تنهایی ام می شد. کاش ........
بابای خوبم!پس حداقل زود به زود به خوابم بیا تا روی ماهت رو ببوسم.

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، سه شنبه 11 دی1386 ساعت 8:9
حب علي(ع) 
 

رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمودند: هر كه را  خداوند محبت امامان از اهل بیت مرا عنایت كند خیر دنیا و اخرت را به وی داده است .(میزان الحكمه، 3202)

 

حجر بن عدی چون زمان شهادت او و شش نفر از یارانش فرا رسید، به جلاد گفت: اگر بنا است فرزندم (همام) را به قتل برسانید، اول او را بكشید. دلیل را پرسیدند، گفت ترسیدم او برق شمشیر را در گردنم ببیند و از بیم آن از ولایت علی (علیه السلام) دست بردارد. (به نقل از داستانهای موضوعی، كاظم سعید پور)

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، دوشنبه 10 دی1386 ساعت 16:49
فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی 

 

یادمه وقتی که کوچیکتر بودم یه کارتونی از تلویزیون پخش شد که تو اون دو تا خیاط به شهری وارد شدن و ادعا کردم که میتونن بهترین لباسو بدوزن. پادشاه هم خوشش اومد و اونا رو دعوت کرد تا براش لباس بدوزن. اونا هم گفتن لباسی که میدوزن رو هر آدمی نمیتونه ببینه. باید خیلی آدم خوبی باشه تا بتونه لباسو ببینه. خلاصه همه وزیرا و افراد برجسته میفتن و با وجودی که لباسی نمیدیدن از اون تعریف میکردن تا نگن که اونا آدمای بدی هستن. خود پادشاه هم از ترس اینکه مردم نگن اون آدم بدیه از اون لباس تعریف کرد. روزی رسید که باید لباسو میپوشید. به مناسبت حاضر شدن لباس جدید پادشاه خواست تا مردم هم اون لباسو ببینن. همه مردم با اینکه یه پادشاه لخت رو میدیدن ولی از ترس بد نامی همه تحسین میکردن و هورا میکشیدن و در اون بین فقط یه بچه داد زد و گفت که پادشاه لخته. این باعث شد که کم کم همه مردم با اون بچه همصدا بشن و بگن که پادشاه لخته.

حالا منظور من از یادآوری این داستان چی بود؟ امروز هم ما همچین خیاطایی داریم. تو دنیای امروز ما آمریکاییها و اروپاییها همون خیاطا هستن. به همه القا کردن که لباسی که ما میدوزیم بهترین لباسه و اونایی که غیر از این میگن آدمای خوبی نیستن. و متاسفانه اقشار مختلفی از اجتماع ما با اونا همصدا شدن و از ترس اینکه انگ املی و بی فرهنگی بهشون بخوره اونا رو تایید میکنن. اونا زنها رو لخت و بدون لباس با فرهنگ معرفی میکنن و حتی مردا رو. ما هم تو این فکر غرق میشم که چون اونا از ما پیشرفته تر هستن پس هر چی که میگن درسته. ما داریم میبینیم که اونا لخت هستن(مثل پادشاه قصه ما) ولی از ترس انگ بد خوردن نمیتونیم این واقعیت رو به زبون بیاریم. ماها حتی نمیتونیم مثل اون بچه تو قصه صداقت داشته باشیم. اونا میگن که مسلمونا زنا رو محدود میکنن و با این قصه میخوان بگن که خودشون خیلی پیشرفته هستن. اونا به ما القا کردن که فرهنگ یعنی لخت بودن و این پوششی که در اسلام معرفی شده عین بی فرهنگیه. ما هم چون خیلی از خود واقعی خودمون دور شدیم داریم به این عقیده غلط دامن میزنیم و یواش یواش داریم میریم تو راهی که اونا نشونمون میدن. این مدهای عجق وجقی که امروز باب شدن و دخترا و پسرای ما از اونا استفاده میکنن و خیال میکنن که اگه از اون مدها استفاده نکنن بی فرهنگ میشن، به قدری دارن جا افتاده میشن که ما دیگه داریم هویت دینی و ملی خودمون رو از دست میدیم. این مدل موها و شلوارایی که پسرای ما از اونا استفاده میکنن در حقیقت مورد استفاده پست ترین طبقات مردم در اروپا و آمریکا هستن. می بینی پسری شلواری پاش کرده که از چند جا سوراخه. میپرسی چرا شلوار سوراخ پات میکنی، جواب میده: چقدر تو املی، این که سوراخ نیست، این مده. واقعا این چه مدیه که به ما اجازه میده که شلوار پاره پاره تنمون کنیم و تازه بهش افتخار هم بکنیم؟

الغرض، ما الان باید دنبال یه نفر مثل همون بچه تو قصه باشیم تا فریاد بزنه و بگه که بابا این پادشاه لخته. باید بگردیم دنبال اون بچه. و سوال اینجاس که چرا اون بچه خود ما نباشیم؟ به قول استاد شهید، مطهری، اگه برهنگی یه فرهنگه پس حیوانات از همه ما بافرهنگ ترن.

 

به نقل از وبلاگ اسلام و قرآن کريم

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، یکشنبه 2 دی1386 ساعت 18:25
بهترين دوست 

* بهترین دوست خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیمتان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.

* اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید «گیرنده ها» را تنظیم کنید.

* خدا بی گناه است در پرونده نگاهتان تجدید نظر کنید.

* خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.

* خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!

* این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

* وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.

* یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.

* کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.

* آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.

* کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشتی نمی کند.

* خدا بی گناه است در پروندۀ نگاهتان تجدید نظر کنید.

* آنکه  خدا را زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود.

* خدا از آنکه روزهایش بیهوده میگذرد، نمی گذرد.

* بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند.

* روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.

* برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا نبیند.

* شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است

* به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است.

* چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند.

* امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟

*اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معفی خواهیم کرد؟

* وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.

* آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشۀ من و تو.

* خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، یکشنبه 2 دی1386 ساعت 8:2
بندگي... 

می گویند ابلیس زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه های انگور در دست داشت و میخورد. ابلیس به او گفت: کسی می تواند که این خوشه انگور را به مرواریدی خوش آب و رنگ مبدل سازد؟

فرعون گفت: نه!

ابلیس با جادوگری و سحر آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد. فرعون با تعجب گفت: آفرین بر تو که استاد ماهری هستی.

ابلیس سیلی بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، شنبه 1 دی1386 ساعت 15:45
خنده عبرت 
 
وقتی كه برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه آویزان كردند تا او را به آن بیفكنند، طبیعی است كه یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم می پرسیدند، یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم.
یكی از برادران كه یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم یوسف! مگر عقل خود را باخته ای، كه در میان غم و اندوه، می خندی؟ خنده ات برای چیست؟
یوسف با جمال، كه به همان اندازه و بیشتر با كمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشكفید و گفت:
روزی به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم، با خود گفتم: ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشیب زندگی مرا حمایت خواهند كرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد كرد، و اگر سوء قصدی كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد.
اما چرا خدا را فراموش كردم، و به برادرانم بالیدم، اكنون می بینم همان برادرانم كه به آنها بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون كشیدند و مرا به چاه می افكنند.
این راز را دریافتم كه باید به غیر خدا تكیه نكنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی.
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، یکشنبه 25 آذر1386 ساعت 7:51
خنده دار ترین ها !!! 
 
 

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

 

چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

 

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

 

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

 

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!

 

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

 

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!

 

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

 

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!

 

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

 

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

 

خنده داره، اینطور نیست؟!

دارید می خندید؟

دارید فکر می کنید؟

 

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.

 

خنده داره..؟ نه! تاسف آوره

 

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، شنبه 24 آذر1386 ساعت 8:34
گردو بازي... 
 

میگن خدا افرادی رو که غرورشونو میشکونه خیلی دوست داره، چون غرور و تکبر بارز ترین ویژگی شیطانه و خدا نمیخواد مخلوقش این خصلت رو از شیطان بگیره. اگه یه جایی، یه زمانی، غرورت شیکست، غصه نخور، شاید به ظاهر فکر کنی زمین خوردی، اما در اصل خدا دستتو گرفته و از رو زمین بلندت کرده. هر عملی، هر حرفی، هر حرکتی یه پشت صحنه ای داره که بقیه ازش بی خبرن. مثلا ممکنه هدف من از این صحبت ها فقط مطرح کردن خودم و یا جلب توجه باشه، ولی اینو کسی نمیدونه، اتفاقات و داستان هایی هم که تو زندگی ما از طرف خدا میوفته عین همین موضوعه. بعضی وقتا خدا خوشی های مارو ازمون میگیره تا خوب شیم، آخه میدونید که؟ ما اومدیم اینجا که خوب باشیم، نه خوش ..!

یه روزی پیامبر(ص) در راه مسجد میرفته، بچه ها به پیامبر(ص) اصرار میکنن که باهاشون بازی کنه، پیامبر(ص) شروع میکنه به بازی با بچه ها، یه مدتی که میگذره یکی از اصحاب میاد تا ببینه چرا پیامبر (ص) دیر کرده، حضرت(ص) به شخص میگه: چند تا گردو واسه من تهیه کن تا بدم به بچه ها و سرشون گرم شه و ما هم به مسجدمون برسیم. خلاصه حضرت(ص) چند تا گردو میندازه زمین و بچه ها میرن دنبال گردو بازی! در راه مسجد پیامبر(ص) به شوخی و به زبون خودمون به همراهش میگه: دیدی چطوری پیامبر خدا(ص) رو با چند تا گردو عوض کردن؟!!

توو این دنیا هم، خدا خودش به ما خوشی میده تا ببینه ما به چه قیمتی خوشی ها رو با خوبی ها عوض میکنیم، اگه میخوای خوب باشی باید خوشی هاتو رها کنی، مثل آدمی که سرما خورده، خربزه خیلی براش خوشه، اما اصلا براش خوب نیست!، آمپول براش اصلا خوش نیست ولی براش خوبه..! چقدر زیبا توصیف میکنه این انسان ها رو:

همین کسانند که ضلالت را به بهای هدایت و عذاب را در ازای آمرزش خریدند.

پس چه صبورند بر آتش!                   " بقره ، آیه ی 175 "

خیلیا تو این دنیا میرن دنبال گردو بازی، اما خدا انقدر دوسشون داره، که طاقت نمیاره و گردوهاشونو ازشون میگیره تا دوباره برگردند سمت خودش. تو سوره ی حدید، خدا هم خیلی قشنگ به بنده هاش دلداری میده، یعنی اونایی که گردوهاشونو ازشون گرفته، و هم یه تلنگری به کسایی میزنه که هنوز گردو دستشونه، خیلی آدمو آروم میکنه این دو تا آیه:

آیه ی 22: هیچ مصیبتی نه در زمین و نه در جانتان روی ندهد مگر پیش از آنکه آنرا پدید آوردیم در کتابی ثبت است. همانا این کار بر خدا آسان است... آیه ی 23: تا بر آنچه از دست شما رفته است اندوه نخورید و بدانچه به شما داده سرمست نباشید و خدا هیچ خودخواه فخر فروشی را دوست نمی دارد.

خلاصه اینکه این حرف هارو زدم تا آخرش اینو بگم: یه نگاه به خودت بنداز، ببین چند وقته داری گردو بازی میکنی!

اگه خودت قدرت و دله دور انداختنشونو نداری پس دعا کن خدا ازت بگیرتشون...

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، یکشنبه 11 آذر1386 ساعت 7:58
دو - سه بيت شعر، حسب درد دل با حضرت ارباب... 

 

يا صاحب الزمان(ع)، ارباب مهربون من... منو ببخش آقاجونم، مهربونم...

 

عمريست که از حضور او جامانديم

در غروب سرد خويش تنها مانديم

او منتظر است تا که ما برگرديم

مائيم که در غيبت کبري مانديم


 

اگر حاجب ظهورت وجود پست من است

دعا نما که بميرم، چرا نمي آيي...؟

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، یکشنبه 4 آذر1386 ساعت 10:35
دوزخى كیست؟ 
 
 
جعفر بن یونس، مشهور به "شبلى" ( 335- 247) از عارفان نامى و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجرى است. وى در عرفان و تصوف شاگرد جنید بغدادى و استاد بسیارى از عارفان پس از خود بود.
در شهرى كه شبلى مى‏زیست، موافقان و مخالفان بسیارى داشت. برخى او را سخت دوست مى‏داشتند و كسانى نیز بودند كه قصد اخراج او را از شهر داشتند. در میان خیل دوستداران او، نانوایى بود كه شبلى را هرگز ندیده و فقط نامى و حكایت‏هایى از او شنیده بود. روزى شبلى از كنار دكان او مى‏گذشت. گرسنگى چنان او را ناتوان كرده بود كه چاره‏اى جز تقاضاى نان ندید. از مرد نانوا خواست كه به او، گرده‏اى نان، وام دهد. نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت. شبلى رفت.
در دكان نانوایى، مردى دیگر نشسته بود كه شبلى را مى‏شناخت . رو به نانوا كرد و گفت: اگر شبلى را ببینى، چه خواهى كرد؟
نانوا گفت: او را بسیار اكرام خواهم كرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد.
دوست نانوا به او گفت: آن مرد كه الآن از خود راندى و لقمه‏اى نان را از او دریغ كردى، شبلى بود.
نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد و چنان حسرت خورد كه گویى آتشى در جانش برافروخته‏اند. پریشان و شتابان، در پى شبلى افتاد و عاقبت او را در بیابان یافت. بى‏درنگ، خود را به دست و پاى شبلى انداخت و از او خواست كه بازگردد تا وى طعامى براى او فراهم آورد. شبلى، پاسخى نگفت. نانوا، اصرار كرد و افزود: منت بر من بگذار و شبى را در سراى من بگذران تا به شكرانه این توفیق و افتخار كه نصیب من مى‏گردانى، مردم بسیارى را اطعام كنم.
شبلى پذیرفت.
شب فرا رسید. میهمانى عظیمى برپا شد. صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند. مرد نانوا صد دینار در آن ضیافت هزینه كرد و همگان را از حضور شبلى در خانه خود خبر داد.
بر سر سفره، اهل دلى روى به شبلى كرد و گفت: یا شیخ! نشان دوزخى و بهشتى چیست؟ 
شبلى گفت: دوزخى آن است كه یك گرده نان را در راه خدا نمى‏دهد؛ اما براى شبلى كه بنده ناتوان و بیچاره او است، صد دینار خرج مى‏كند! بهشتى، این گونه نباشد.

- برگرفته از: عطار نیشابورى، الهى نامه (مثنوى )، تصحیح فؤاد روحانى، ص 72-71
 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، شنبه 3 آذر1386 ساعت 13:51
مطیع و فرمانبردار 
 
کودکی گریان و سر افکنده به خانه آمد، مادرش از او پرسید: چه اتفاقی افتاده؟
کودک نیز گفت: معلم، مرا در مدرسه کتک مفصلی زده است. مادرش پرسید: چرا؟
جواب داد چون می خواست که من بگویم (الف) و من هم زیر بار نمی رفتم. مادرش گفت آخر چرا نگفتی؟ کودک نیز سینه سپر کرد و گفت: اگر می گفتم (الف) مرا مجبور می کرد که بقیه حرف را تا (ی) بگویم. لذا اول نمی گویم تا مجبور نشوم تا آخر ادامه دهم.
نفس آدمی نیز اینچنین حکایتی دارد. ابتدا هر چه گفت، عمل کرده ایم و به او بله قربان گفتیم. پس مجبورمان می کند که تا ابد مطیع و فرمانبردارش شویم.
رفقا تزکیه نفس خیلی هم سخت نیست. ولی چون ما با دستان خودمان نفس را بزرگ کرده ایم، به نظرمان سخت می آید. به مولی امیرالمومنین(ع) عرض کردند: یا علی! از کجا به این مقام رسیده اید؟ حضرت نیز فرمودند: سر دروازه دلم نشستم و غیر خدا را راه ندادم.
نفسی که قوی شده، مانند گوشت پیر است. زیر هاون نرم نمی شود. باید حالا حالاها ضربه بخورد تا کوبیده شود. اما نفسی که از ابتدا او را مهار کردیم، خیلی زود و سریع آرام و نرم می شود.
 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، یکشنبه 27 آبان1386 ساعت 10:59
بعدها اما... 
 
وقتی آسمان را قسمت می کردند،

سیاهچاله اش به تو رسید

بعدها اما

با کلی دوندگی در "بنیاد"،

یک ستاره مصنوع در آن چاله کاشتند،

گفتند: بیا این هم چشم تو!

...

وقتی عیسی

مسیحایی می دمید،

و مردگان زنده می کرد

صدای هس هس نفسهای "شیمیایی" تو را نشنید

تا در ریه هایت

بجای کپسول اکسیژن بدمد!

...

وقتی همه خوابند،

تو بیداری

و مشغول نظاره مستند "حیات وحش"

تنازع بقاء باکتریها و میکروبهای "زخم بستر"ت

و خیانتهای گلبولهای سفید،

که بالاخره کدامیک بر این سرزمین بکر "قطع نخاعی"

حکم میرانند!

...

وقتی یک لشکر آدم از حبل المتین آویزان بودند،

تا هر کدام سهم خویش از آسمان بکنند

یک فلان فلان شده ای

طنابت را برید

تا باز به این مرداب متعفن هبوط کنی...

سهم تو از آسمان،

نه باغهایی است که رودها زیر درختانش جاریند،

و نه حوریان درشت چشم

و نه سیب و گلابی و انار.

سهم تو از آن، "درد" است! همین ...

...

تو تبعید شده ای

به دنیای مدرن،

سرزمین گاوها

راستی...

چه خوب این باغچه را بیل زدی،

تا گوسفندان در مزارع سرسبزش،

بچرند،

و...

"هر روز فربه تر از دیروز"

...

بلند شو بیا روی آینه را ببین،

به یادگاری نوشته اند:

"عمرن،

نمی آیم سراغت،

امضاء، عزرائیل"!

بلند شو، بس نیست این 26 سال

که از تمام دنیا

مساحت همین یک "تخت" را بلدی!؟

...

می خواهم وکیل تو باشم،

تا صفحه "کربلای پنج" را

از کتاب تاریخ چند هزار ساله مان حذف کنم!

بگذار برای امروزیان

جز خاطرات "سرسره ناصری"

"ترکمانچای" و "کاپیتولاسیون"

هیچ نماند!

...

آهای اهالی آسمان،

این بنده خدا،

گوشه بیمارستان،

بر روی تخت،

به کدامین گناه

هنوز زنده است!؟

چرا صدایش را نمی شنوید..؟
 
به نقل از دختر شهيد!
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، یکشنبه 20 آبان1386 ساعت 6:54
اندرزها 
 
 
 حربه ضعیفان شكایت است. حضرت محمد(ص)
هدیه بفرستید تا دوستی فزون گرددو نگرانی ها رفع شود. حضرت محمد(ص)
هنگام غلبه هوای نفس ،حق را مراعات كن. حضرت محمد(ص)
-بلند پایه ترین مردم در خرد و اندیشه كسی است كه خود را از مشورت بی نیاز نداند. حضرت علی(ع)
آنكه تواناتر است ،آسانتر می بخشد. حضرت علی(ع)
همه دلتنگی ها از دل نهادگی بر این عالم است. مولانا
بكوش عظمت در نگاه تو باشد نه آنچه بدان می نگری.اندره ژید
آنان كه نمی توانند خود را اداره كنند ناگزیر از اطاعت دیگران هستند. ویكتور هوگو
هیچ كسی جز خود ما مسئول بدبختی و خوشبختی های ما نیست. بودا
هر كاری را كه تصمیم به انجام دادن آن گرفتید،نصف آن را انجام داده اید.
خونسردی بزرگترین صفت یك فرمانده است.
كسی كه از مرگ می ترسد از زندگی هم می ترسد.
كسی كه رحم و محبت می آفریند،زندگی خلق می كند. ون گوگ
به جای اینكه به تاریكی لعنت بفرستی،شمعی روشن كن. كنفسیوس
ما همیشه دیگران را بیش از حدی كه خوشبخت هستند،تصور می كنیم. منتسكو
عشق تنها مرضی است كه بیمار از آن لذت می برد. افلاتون
بهترین شكل حكمرانی،سلطنت بر قلوب است. ناپلئون
ضربه زبان از ضربه نیزه سخت تر است. حضرت محمد(ص)
شاید ثمره كلام دلنشین را كه امروز بر زبان می آوریدا بچشید. گاندی
وقتی بر دشمن خود قدرت یافتی،به شكرارت،از او درگذر. حضرت محمد(ص)
هر كه از كرم به زیر دستان نبخشایدجور زیر دستان گرفتار آید. سعدی
سكوت نادان ،عیب پوش اوست. حضرت محمد(ص)
داناترین مردم كسی است كه از مردم نادان فرار كند. حضرت محمد(ص)
دل دوستان آزردن،مراد دشمنان بر آوردن است. سعدی
هر كه دیگران را ببخشد، خدا او را می بخشد. حضرت محمد(ص)
داروی خشم، خاموشی است. سقراط
پدرت را مراعات كن تا پسرت تو را مراعات كند. حضرت محمد(ص)
اگر افكار خود را پریشان رها كنیم،به دنبال زشتیها و بدیها می رود.
دیگران را همانطور كه هستند بپذیر. دیل كارنگی
هر سفر هزار فرسنگی با یك قدم شروع میشود.
دشوارترین قدم ،قدم اول است.
شجاعت حقیقی،در غلبه بر سختیهای زندگی است. ناپلئون
بخیل برای ثروت خود نگهبان ،و برای وارث انبار داراست.
ناتوانترین مردم كسی است كه نتواند راز خود را نگه دارد. افلاتون
برای خوشبخت زیستن،باید موقعیتهای مناسب ایجاد كنیم نه اینكه در انتظارآن باشیم .
برای كسی كه آهسته و پیوسته راه میرود هیچ راهی دور نیست.
عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردمان كوچك آشكار می شود.
درجه سعادت افراد به خود آنها بستگی دارد.
تقدیر،ارباب مردمان ترسوست و برده مردمان شجاع.
نا امیدی اولین قدمی است كه شخص بسوی گور بر میدارد. ناپلئون
حقیقت تلخ بهتر از دروغ شیرین است.
مردی كه كوه را از میان برداشت، مردی بود كه از برداشتن سنگریزه ها شروع كرد.
وقتی همه با من هم عقیده اند، تازه متوجه می شوم كه جایی از كارم اشتباه است.
تشخیص دادن عیوب خیلی بهتر از دیدن هنرهاست.
مردی كه در نبرد زندگی می خندد،قابل ستایش است. برنارد شاو
هر كار بزرگ در آغاز محال به نظر می رسد. كارلایل
مقصرترین مردم كسانی هستند كه روح مایوس دارند. ناپلئون
خوشبخت ترین مردم كسی است كه خوشبختی را در خانه خود جستجو می كند. گوته
بهترین انتقامها،فراموشی و بخشش است. نیچه

 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، شنبه 19 آبان1386 ساعت 11:4
کار عشق 
 
پیر مردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت . سالكی را بدید كه پیاده بود
پیر مرد گفت : ای مرد به كجا رهسپاری ؟
سالك گفت : به دهی كه گویند مردمش خدا نشناسند و كینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می كنند
پیر مرد گفت : به خوب جایی می روی
سالك گفت : چرا ؟
پیر مرد گفت : من از مردم آن دیارم و دیری است كه چشم انتظارم تا كسی بیاید و این مردم را هدایت كند
سالك گفت : پس آنچه گویند راست باشد ؟
پیر مرد گفت : تا راست چه باشد
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعیتی صدق كند
پیر مرد گفت : در آن دیار كسی را شناسی كه در آنجا منزل كنی ؟
سالك گفت : نه
پیر مرد گفت : مردمانی چنین بد سیرت چگونه تو را میزبان باشند ؟
سالك گفت : ندانم
پیر مرد گفت : چندی میهمان ما باش . باغی دارم و دیری است كه با دخترم روزگار می گذرانم
سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نیك آن است كه به میانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پیر مرد گفت : ای كوكب هدایت شبی در منزل ما بیتوته كن تا خودت را بازیابی و هم دیگران را بازسازی
سالك گفت : برای رسیدن شتاب دارم
پیر مرد گفت : نقل است شیخی از آن رو كه خلایق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه می زد تا هدایت شوند . ترسم كه تو نیز با مردم این دیار كج كردار آن كنی كه شیخ كرد
سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند یا نه ؟
پیر مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نیز خود آید . خلایق با خدای خود سرانجام به راه آیند
پیرمرد و سالك به باغ رسیدند . از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت : حقا كه اینجا جنت زمین است . آن چشمه و آن پرندگان به غایت مسرت بخش اند
پیر مرد گفت : بر آن تخت بنشین تا دخترم ما را میزبان باشد
دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد . سالك در او خیره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بیتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پیر مرد گفت : با آن شتابی كه برای هدایت خلق داری پندارم كه امروز را رهسپاری
سالك گفت : اگر مجالی باشد امروز را میهمان تو باشم
پیر مرد گفت : تامل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است . اینگونه كن
سالك در باغ قدمی بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نیك نگریست و دختر او را میزبان بود . طعامی لذیذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دین خدا نیك آگاه بود و سالك از او غرق در حیرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پیرمرد او را بدید و گفت : لابد به اندیشه ای كه رهسپار رسالت خود بشوی
سالك چندی به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن می دهد اما دل اطاعت نكند
پیر مرد گفت : به فرمان دل روزی دگر بمان تا كار عقل نیز سرانجام گیرد
سالك روزی دگر بماند
پیر مرد گفت : لابد امروز خواهی رفت , افسوس كه ما را تنها خواهی گذاشت
سالك گفت : ندانم خواهم رفت یا نه , اما عقل به سرانجام رسیده است . ای پیرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پیر مرد گفت : با اینكه این هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گویم
سالك گفت : بر شنیدن بی تابم
پیر مرد گفت : دخترم را تزویج خواهم كرد به شرطی
سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم
پیر مرد گفت : به ده بروی و آن خلایق كج كردار را به راه راست گردانی تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت : این كار بسی دشوار باشد
پیر مرد گفت : آن گاه كه تو را دیدم این كار سهل می نمود
سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام می دادم اگر خلایق به راه راست می شدند , و اگر نشدند من كار خویشتن را به تمام كرده بودم
پیر مرد گفت : پس تو را رسالتی نبود و در پی كار خود بوده ای
سالك گفت : آری
پیر مرد گفت : اینك كه با دل سخن گویی كج كرداری را هدایت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت : آن یك نفر را من بر گزینم یا تو ؟
پیر مرد گفت : پیر مردی است ربا خوار كه در گذر دكان محقری دارد و در میان مردم كج كردار ,او شهره است
سالك گفت : پیرمردی كه عمری بدین صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پیر مرد گفت : تو برای هدایت خلقی می رفتی
سالك گفت : آن زمان رسم عاشقی نبود
پیر مرد گفت : نیك گفتی . اینك كه شرط عاشقی است برو به آن دیار و در احوال مردم نیك نظر كن , می خواهم بدانم جه دیده و چه شنیده ای ؟
سالك گفت : همان كنم مه تو گویی
سالك رفت , به آن دیار كه رسید از مردی سراغ پیر مرد را گرفت
مرد گفت : این سوال را از كسی دیگر مپرس
سالك گفت : چرا ؟
مرد گفت : دیری است كه توبه كرده و از خلایق حلالیت طلبیده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغی روزگار می گذراند
سالك گفت : شنیده ام كه مردم این دیار كج كردارند
مرد گفت : تازه به این دیار آمده ام , آنچه تو گریی ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسیار نظاره كرد . هر آنكس كه دید خوب دید و هر آنچه دید زیبا . برگشت دست پیر مرد را بوسید
پیر مرد گفت : چه دیدی ؟
سالك گفت : خلایق سر به كار خود دارند و با خدای خود در عبادت
پیر مرد گفت : وقتی با دلی پر عشق در مردم بنگری آنان را آنگونه ببینی كه هستند نه آنگونه كه خود خواهی.
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، پنجشنبه 17 آبان1386 ساعت 10:6
سلام مجدد... ما برگشتيم!!! 

 

کوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت. نهالي رنجور و کوچک کنار راه ايستاده بود. مسافر با خنده اي رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن. و درخت گفت: ولي تلخ تر آنست که بروي و بي رهاورد برگردي...

کاش مي دانستي آنچه در جستجوي آني، همينجاست...

مسافر رفت و گفت: يک درخت از راه چه مي داند؟ پاهايش در گِل است. او هيچگاه لذت جست و جو را نخواهد يافت. و نشنيد که درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسي نخواهد ديد، جز آنکه بايد...

مسافر رفت و کوله اش سنگين بود...

هزار سال گذشت... هزار سال پر پيچ و خم... هزار سال بالا و پست... مسافر بازگشت، رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم کرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده اي که روزي از آن آغاز کرده بود...

درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود. زير سايه اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد، اما درخت او را مي شناخت.

درخت گفت: سلام مسافر! در کوله ات چه داري؟ مرا هم ميهمان کن! مسافر گفت: بالا بلند تنومندم! شرمنده ام، کوله ام خالي است و هيچ ندارم...

درخت گفت: چه خوب! وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز که مي رفتي در کوله ات همه چيز داشتي، غرور کمترينش بود. جاده آنرا از تو گرفت... حالا در کوله ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در کوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نکردم و تو نرفته اي، اين همه يافتي!

 

درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جاده هاست!!

 

 

|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، شنبه 12 آبان1386 ساعت 8:45
ايندفعه نوبت منه! 
 
 
 
عرض ادب
 
اگر توي اين چند ماهه که وبلاگ رو تاسيس کردم، اطلاعيه هاي هفتگي هيئت رو خونده باشيد، مي دونيد که معمولا هر دو هفته يکبار يکي از بچه ها يا مشهد بوده يا کربلا و نجف و يا مکه و مدينه... و اين من بودم که با وجودي پر از درد، شاهد رفتنشون بودم و توي اين اطلاعيه ها مي نوشتم که بچه ها کجا رفتند...
 
اما بلخره بعد از يکسال دوباره نوبت من شد... بي قراري هاي شبهاي احياء و روضه هاي حضرت عباس(س) که شخصا خيلي نوکرشم مثل هميشه جواب داد. شب قدر باشه و حضرت صاحب(عج) باشه و روضه علمدار باشه و کربلا نشه...؟ امکان نداره!
 
خلاصه اينکه دوستان! سعي کردم به تمام وبلاگهايي که توي پيوندهام بود مراجعه کنم و حلاليت بطلبم. قرار بود حرکت فردا (دوشنبه) باشه. اما نمي دونم چي شد که رئيس کاروان ديشب زنگ زد گفت مي خوام يه روز جلوتر بفرستمت بري. خدا شاهده توي خودم هيچي نمي بينم. مي خوام برم به مولا بگم بعد از يه سال اومدم چي آوردم برات؟ آدم شدم؟ بهتر شدم؟ نمي دونم...
 
به قول خودم هرچه هست، کرامت و جود و نام زيباي اهل بيت(ع) است و ما هيچيم...
 
دوستان، حلال کنيد مارو. ايشالا برگشتم در خدمتتون هستم. اگر هم برنگشتم که چه بهتر، آرزوي همه مونه که توي کربلا بميريم.
 
و الله اعلم
 
اللهم العن الجبت و الطاغوت
اللهم عجل لوليک الفرج
يا علي
 
 
 
 
 
 
 
 
 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

با ياري خداوند متعال و مدد امام زمان (عج) و انشاءالله به دعوت و با اجازه امام معصوم مهربانمان، آقا، جواد الائمه (ع) و با ياري و همراهي شهدا، خصوصا شهداي گمنام، و به ياد رفقاي شهيدمان، شهيد محمدرضا زماني و شهيد عليرضا شهبازي، جهت حفظ شعائر اسلامي از ساعت ۲۰:۳۰ الي ۲۲:۳۰ همچون هفته هاي گذشته مهمان مجلس اهل بيت (ع) خواهيم بود.

از عاشقان و محبان اهل بيت (ع) دعوت مي شود به مجلس روضه اهل بيت (عليهم السلام) مشرف شوند.

 

آدرس: کربلا، بين الحرمين، حرم حضرت عباس(س).

 

 

«يا جواد الائمه (ع) ادرکني»

 
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، یکشنبه 29 مهر1386 ساعت 9:21
امروز، هشتم شوال است... سالروز تخريب بقيع... 
 
 
 

هشتم شوال سال هزار و سیصد چهل و چهار هجری بود که حادثۀ تلخ و اسفبار در آن روز سیاه واقع شد.. حادثه ای که تا بحال پس از گذشت بیش از هشتاد سال یاد آن از قلب ها و سینه های شیعیان و محبین اهل بیت علیهم السلام هنوز فراموش نشده و خاطرۀ تلخ آن روز سیاه هنوز در ذهن ها نقش بسته و قصۀ آن را نسلی به نسل دیگر می گوید و یاد آن را در ذهن خود زنده نگه میدارند..

 

حادثه ای دردناک

 آن روز تلخ و سیاه مراقد ائمۀ بقیع علیهم السلام مورد هجوم وهابی های کافر ناصبی وتروریستِ وحشی قرار گرفت!! آن پلیدان از خدا بی خبر آنانی که صفت خباثت و ددمنشی را از عمر علیه لعائن الله  به ارث برده اند، آنانی که خدا و دین خدا را نشناخته اند تا ارزشی برای فرستاده های خدا قائل باشند، آنان در آن روز، هشتم شوال باری دیگر قلب پیامبر را آزردند و مسلمین را عزادار نمودند، آن حادثۀ دردناک را بوجود آوردند و شیعیان را در این مصیبت عظمی در غمی جدید سوزاندند..

 

 

کسی که پدرش هم از او بیزار بود

 مذهب وهابی را محمدبن عبد الوهاب بر اساس بذر کفر و فسادی که ابن تیمیه و ابن حزم و ابن القیم و قبل از آن ها احمدبن حنبل علیهم لعائن الله ریخته بود، پایه گذاری کرد. محمدبن عبد الوهاب در سال هزار و صد و یازده هجری به دنیا آمد و حدود نود و شش سال عمر نمود. او در سال هزار و صد و چهل و سۀ هجری بود که عقیدۀ باطل خودرا ظاهر کرد و پیش از آن پدرش مردم را از عقائد باطلۀ او آگاه می نمود و از او بیزاری می جست، و برادر بزرگتر او پیوسته مردم را هشدار می داد، زیرا وهابیت در میان بکری ها (پیروان ابوبکر و عمر که خودرا ندانسته و یا متعمداً سنی مینامند، در حالیکه کاملاً بر خلاف سنت رسول خدا عمل می کنند!!) عقیده ای زشت تر و مذمومتر از دیگر عقائد فاسد آنان می باشد.

 

جسارت های کفر آمیز وهابیت

 یکی از عقائد خرافی و باطل وهابیت این است که بنای قبور را بت می خوانند و زائر آن بناها را بت پرست مینامند!! و دیگر اینکه متوسل شدن به صاحب مزار را مشرک به حساب می آورند حتی اگر صاحب مزار پیامبر خدا باشد!! آنان پا را از این فراتر گذاشته تا جائی که معروف از آنان است که می گویند: " إنّ عصاي خیرٌ من محمد (نعوذ بالله) فإنّها تنفع و محمد لا ینفع!! " همانا عصای من بهتر و با ارزش تر از محمد (پیامبر خدا) است زیرا که عصا نفع می رساند اما محمد مرده است و نفعی نمی رساند!!

 

فریاد بقیع مظلوم

 وهابیت عقائد انحرافی و کفر آمیز زیادی دارد و من اکنون در این قصد نیستم که آنان و مذهبشان را معرفی کنم و هرکه خواهان شناخت آنان است به کتاب هائی که در این زمینه نوشته شده مراجعه نماید.

تنها هدفی که اکنون بر آن هستم این است که فریاد بقیع مظلوم را به شما دوستان برسانم.. بیش از هشتاد سال است که این بهشت را به ویرانه ای تبدیل کرده اند.. همان بهشتی که بدن شریف چهار امام معصوم مارا در قلب خود جای داده است .. و چه بسا بدن پاک و مطهر مادر مظلومۀ آنان، دخت پیامبر، فاطمۀ زهرا سلام الله علیها را نیز در برداشته باشد..

 

بقیع بیاد دارد...

 آن بهشت ویران هنوز بیاد دارد زمانی را که پیامبر صلی الله علیه و آله در آن قدم می گذاشت و به زیارت قبور مؤمنین و مؤمنات می آمد تا با دعای خود آرامش و رحمتی از سوی خدای متعال بر آنان نازل شود و می فرمود:" سلام علیکم دار قومٍ مؤمنین و إنّا إن شاءالله بکم لاحقون، اللهم اغفر لأهل بقیع الغرقد "

این بهشت ویران هنوز بیاد دارد آن روزی را که پیامبر خدا دختر خود رقیه (تربیت شدۀ دامان پیامبر) را به خاک می سپرد.. بیاد دارد آن لحظاتی را که فاطمه دخت پیامبر خدا از فراق خواهر و به خاطر ظلم هائی که شوهر رقیه عثمان علیه لعائن الله به او کرده و باعث شهادت او شده بود اشک می ریخت .. بیاد دارد آن لحظه ای را که وقتی فاطمه سلام الله علیها و دیگر بانوانی که در کنار فاطمه بر مرقد رقیه نشسته بودند و در فراق او اشک می ریختند عمر لعنة الله علیه بر آنان تازیانه زده و آنان را از گریه بر میت منع می نمود!! بیاد دارد آه و سوز پیامبر را که شاهد و نظاره گر صدمۀ فاطمه اش و میوۀ دلش و پارۀ بدنش بود و بیاد دارد که پیامبر عمر را مانع از این کار شد.

 

ای امید بی پناهان کجا بودی؟

 ای رسول خدا! ای پیامبر رحمت! ای امید دل بی پناهان! کجا بودی آن زمان که عمر سیلی به صورت دخترت زد؟! کجا بودی آن زمان که با غلاف شمشیر به پهلویش کوبید؟! کجا بودی آن زمان که با لگد های خود بر سینه و پهلوی دخترت آنچنان زد که محسنش را سقط نمود؟! ای رسول خدا! ای کاش بودی تا او (عمر لعنة الله علیه) را منع می کردی و نمیگذاردی تا در مقابل چشمان کودکان مظلومش اورا بزند؟!

ای رسول خدا! ای پیامبر رحمت! ای امید دل بی پناهان! کجا بودی آن زمان که وهابی های پیرو مکتب عمر با مرقد فرزندانت چنین ظلمی را روا داشتند؟! و زیارتگاه و بارگاه آنان را با خاک یکسان نمودند؟!

همه را بودی و دیدی و همه را هستی و میبینی و شاهد کلامم فرمایش خدای تعالی در قرآن کریم است:" و قل اعملوا فسیری الله عملکم و رسوله و المؤمنون... "

 

هل من ناصر ینصرنی؟

 ای مسلمین! ای مؤمنین! آیا صدای پیامبر را به گوش دل نمی شنوید؟! آیا اشک پیامبر را با چشم دل نمی بینید؟! آیا سفارش های پیامبر را در مورد عترت و اهل بیت به فراموشی سپرده اید؟! آیا فرموده های پیامبر را در مورد آن بزرگواران نادیده گرفته اید؟! چرا هیچ حرکتی، هیچ اعتراضی، هیچ توبیخی از شما دیده نمی شود؟! بیش از هشتاد سال از این فاجعۀ عظمی می گذرد تا به کی سکوت؟! تا به کی دست روی دست گذاشتن؟! تا به کی نادیده گرفتن؟! تا به کی به امید دیگران نشستن؟! آیا به این سکوت می خواهید ادامه دهید تا طاغیان بیش از این یاغی شوند و بارگاه دیگر معصومین را نیز به آواره ای تبدیل نمایند؟! آنچنانکه در مورد شهر مذهبی و مقدس  سامرا شاهد بودیم.. جواب رسول خدا را چه خواهید داد؟

بقیع هر روز و شب فریاد میزند و شمارا به کمک و یاری می طلبد.. این بقیع است که می گوید: " هل من ناصر ینصرنی؟ " اما بدانید که بقیع نیازمند کمک شما نیست!!! این شما هستید که به بقیع و بقیع ها نیازمندید!! بقیع برای شما تنها یک امتحان است!! آنچنان نباشد که در قیامت بقیع نیز مایۀ افسوس شما شود!! اگر در آبادی بقیع همت نکنید خدای تعالی به یقین قومی را می آورد " فسوف یأتي الله بقومٍ یحبّهم و یحبّونه أذلة علی المؤمنین أعزّة علی الکافرین یجاهدون في سبیل الله و لا یخافون لومة لائم " و آنان این توفیق را از جانب خدای تعالی پیدا می کنند تا با توکل بر او و تعلیم از مکتب اهل بیت، با همت و پشتکار خود در مقابل ظلم ظالم بایستند، در مقابل بیداد ستمگر مقاومت نمایند، بدعت مشرکین را با کلام خدا و گفتار اهل بیت علیهم السلام خنثی سازند، عمل باطل آنان را از میان بردارند؛ آنان از ملامت ملامت کنندگان و از بغی و ظلم ستمگران هیچ ترسی به دل راه نمی دهند و با شعار " و من یتوکل علی الله فهو حسبه " مشکلات را از سر راه خود برمی دارند... اما آن کسانی که توانستند کاری انجام دهند گرچه کم و ناچیز اما با تسویف و سهل انگاری نمودن کوتاهی کردند سرافکنده و پشیمان دست خالی انگشت بردهان میمانند.

 

تاریخ ظلم ظالمین را از یاد نمیبرد

 ای بقیع! ای بهشت ویران! این ایام را لباس حزن و غم به تن کرده ایم.. این ایام را به سوگواری می گذرانیم.. این ایام را اشک غم می ریزیم.. تاریخ این روز سیاه را در خود ضبط کرده و هرگز از یاد نمی برد.. از یاد نمی برد که وهابی های سیاه دل با تو چه کردند.. مقامت را نشناختند و منزلت آن کسان را که در تو آرمیده اند را ندانستند.. وصیت پیامبر را در مورد آنان توجه نکردند.. آخر آنان به پیامبر و خدای پیامبر ایمان ندارند آنان کسانی هستند که خدای تعالی را مانند دیگر مخلوقات دارای جسم به حساب می آورند و طبیعی است که هر جسمی نیاز به مکان دارد، لذا برای خدای تعالی مکان قائل هستند!!!!!!

 آه و صد آه که به اسم دین و به اسم اسلام هرچه خواستند کردند و هرچه خواستند گفتند و هر بدعتی را در دین وارد نمودند..

 

وظیفۀ مؤمنین و مؤمنات

 چه خوب است که دوستان با گرفتن مجالس عزا و بیان حقائق پنهان شده، مردم مسلمان را بیدار کنند، آنان را آگاه سازند.. به انتظار این نباشیم که بزرگتر ها و حکومت داران این مهم را انجام دهند، اگر آنان مصالحی با سران حکومت سعودی داشته باشند و نخواهند این مهم را انجام دهند!!! این مهم از ما برداشته نمی شود. اگر آنان این روز را عزای عمومی اعلان نمی کنند به این معنا نیست که ما عزادار نباشیم. اگر آنان حتی حاضر نیستند این حادثۀ تلخ را در تقویم ها بنویسند این وظیفه از ما برداشته نمی شود که تقویمی درست کنیم و خاطرۀ سیاه این راوز را درآن بنگاریم و در دسترس مؤمنین قرار دهیم. اگر راهپیمائی اعتراض آمیز در سرتاسر کشور انجام نمی شود این وظیفه از ما برداشته نمی شود که دسته های عزا و سینه زنی راه اندازیم و برسردرای منازل خود پرچم عزا نصب کنیم و این ایام را روز عزا بخوانیم...

چه خوب است هرکس به هرمقدار که می تواند کاری کند، حرکتی نماید، به مؤسسات ذی ربط با نامه، فکس، تلفن و.... اعتراض خود را بیان نماید.. چه خوب است مردم خیّر و حق طلب با هم شوند و سعی کنند تا بقیع و دیگر مراقد منهدم شده را در حجاز و غیر آن آباد سازند.

 

 به امید آن روز

 

 
 
   
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، شنبه 28 مهر1386 ساعت 10:17
دستها...! 
 
یک توپ بسکتبال تو دست من تقریباً 19 دلار میارزه.
یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریباً 33 میلیون دلار می ارزه.
بستگی داره تو دست کی باشه.
------------ --------- --------
یک توپ بیس بال تو دست من شاید 6 دلار بیارزه.
یک توپ بیس بال تو دست راجر کلمن 4.75 میلیون دلار می ارزه.
بستگی داره تو دست کی باشه.
------------ --------- --------
یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است.
یک راکت تنیس تو دست آندره آقاسی میلیونها می ارزه.
بستگی داره تو دست کی باشه.
------------ --------- --------
یک عصا تو دست من می تونه یه سگ هار رو دور کنه.
یک عصا تو دست موسی دریای بزرگ رو می شکافه.
بستگی داره تو دست کی باشه.
------------ --------- --------
یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی بچگانه است.
یک تیرکمون تو دست داوود یک اسلحه قدرتمنده.
بستگی داره تو دست کی باشه.
------------ --------- --------
دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دست من دوتا ساندویچ ماهی میشه.
دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دستای عیسی هزاران نفر رو سیر میکنه.
بستگی داره تو دست کی باشه.
------------ --------- --------

پس دلواپسی ها، نگرانی ها، ترس ها، امیدها، رویاها، خانواده ها و نزدیکانت رو به دستان خدا بسپار چون...
بستگی داره تو دست کی باشه.
------------ --------- --------
این پیام تو دستای توست.
باهاش چی کار می کنی؟
بستگی داره تو دستای کی باشه!
لبخند بزن، روز خوبی داشته باشی!
 
|+|
به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، پنجشنبه 26 مهر1386 ساعت 9:58