
به نام خداي علي(ع) و زهرا(س)
يکي بود، يکي نبود.
زير گنبد کبود، تو اين شب تاريک و غمناک، جز خدا هيچکس نبود.
يه جايي همين نزديکيا، ميون يه شهر شلوغ اما تاريک و سرد، ميون يه دسته مردم نامرد و پليد، ميون تمام خونه هايي که چراغاشون خاموش و سرد بودن، يه خونه کوچيک بود که چراغش آروم آروم مي سوخت و آب ميشد.
يه خونه ساده و بي ريا، که از توش صداي گريه چند تا بچه کوچولو، غريبانه، اما آهسته و آرام به گوش مي رسيد.
چندتا شاهزاده کوچولو و آسموني، که با لباساي کهنه اما تميزشون، کنار يه بستر پاک و سفيد، نشسته بودن و آروم آروم اشک مي ريختن. اونم اشک يتيمي و بي مادري.
شاهزاده کوچولوهاي 4-3 ساله آروم سرشونو رو شونه هاي هم مي ذاشتنو تو آغوش هم گريه مي کردن. گاهي وقتام خودشونو رو بدن سرد و نحيف مادر، ميانداختن و بدن مهربون و آسمونيشو، با لباي کوچيکشون غرق بوسه مي کردن.
ولي خدايا، چقدر زود بود يتيمي براي اين گلهاي کوچولو و معصوم.
و چقدر بلند منشانه و آسموني، اولين شب سخت يتيمي و غربتشونو مي گذروندن.
چهره زيباي مادر، درد کشيده و مجروح بود و چشاي مهربونش براي هميشه روي اين دنياي تاريک و مردمان رياکارش بسته شده بود و چه آروم و خدايي، تو بسترش دراز کشيده بود.
همه ميدونستن ديگه درداي مادر تموم شده. اما آخه مادر اونا فقط 18 سالش بود.
بچه ها همديگرو تو آغوش ميگرفتنو دلداري مي دادن:
…. عوضش مادرمون راحت شد.
يادتونه چقدر درد ميکشيد؟ يادتونه دستش بالا نميومد؟ يادتونه کمرش خم شده بود؟
امشب، مامانمون رفته پيش خدا. ديگه جاش خوب و امنه.
ديگه کسي نميتونه به صورت مهربون و زيباي مامانمون سيلي بزنه...
ديگه کسي نميتونه بهش تازيانه بزنه...
ديگه کسي نميتونه با لگد به پهلوش بزنه....

اما اونطرفتر، يه مرد جوان مقابل بدن بي جان و نحيف همسر خداييش، زانو زده بود.
سرش پايين بود، گويا از اونو و بچه هاشون خجالت مي کشيد.
بچه ها رو به نوبت تو آغوش مي گرفت و دلداري مي داد اما تو اين دنياي سياه و غمناک، يک نفر هم نبود که دل پاک و پر از درد اونو دلداري بده و چقدر غريب بود. غريب و تنها.
لحظه، لحظه خداحافظي بود.
وداع دو عاشق دلداده.
علي(ع) به صورت زهرايش(س)، مي نگريست و آرام و بي صدا اشک مي ريخت. آنهم به پهناي صورت. صورتش از اشک غريبي و جدايي، خيس خيس شده بود.
اي خدا مگر همين علي(ع) نبود که پشت سرداران عرب را به خاک ساييده بود، پس او را چه شده است که چنين بي تابي مي کند؟
گويا، خاطرات گذشته يکي پس از ديگري از ذهنش مي گذشتند.
آن روز که به خواستگاري زهرا(س) رفته بود و از خجالت و عشق، صورتش را پايين انداخته بود و....
آن روز که پيامبر(ص)، دست دخترش را در دستان او گذاشته بود.
آن روزها که در عبادت خدا، بر هم سبقت مي گرفتند.
آن روزهاي عاشقي و دلدادگي.
يادش به خير، روزي که اولين فرزندشان، حسن(ع)، به دنياآمد. چطور پروانه وار گرد همسرو نوزادش مي چرخيد.
يادش مي آيد از خوبي اين زن و گرمي خانه شان. خانه اي که بر خلاف بقيه خانه هاي اين شهر، پاک و آسماني بود.
مملو از مهر و دوستي و ياد خدا......
اما لحظه، لحظه جدايي بود.
فاطمه(س)، مي رفت و تمام خوشي هاي علي(ع) را با خود مي برد.
.... باشد فاطمه(س)! راضيم به رضاي خدا، اما بدان که بعد از تو روي خوشي را نخواهم ديد که استخوان در گلو و خار در چشم دارم.
برو به سلامت. برو و سلام مرا به رسول خدا(ص) برسان و بگو به او که اين تازيان سنگ دل بر ما چه کردند و چگونه آشيانه گرم و آراممان را با آتش حسد سوزاندند و با تازيانه کين، حريم امن کاشانه مان را شکستند و بين ما جدايي افکندند....
برو فاطمه(س)، ولي خود بگو که من به اين کودکان يتيم و مظلومت چه بگويم و چگونه آرامشان کنم در غم فراق مادري چون تو.
نه داغ مرگ پیغمبر(ص) مرا کشت
نه سیلی، نه فشار در مرا کشت
به خون محسن(ع) شش ماهه سوگند
غم مظلومی شوهر مرا کشت
ولي فاطمه(س) جانم، ديگر از امشب، از جاي سيلي و تازيانه درد نخواهي کشيد. ديگر شاهد نخواهي بود که اين تازيان دورو، چگونه تحقيرم مي کنند و جواب سلامم را هم نمي دهند.
همسر عزيزتر از جانم. برو که به خدا مي سپارمت پس از خدا بخواه که صبرم دهد بر غم بزرگ دوريت...
يارب آن نوگل خندان که سپردي به منش
مي سپارم به تو، از شر حسود چمنش
***
يکي بود يکي نبود.
زير گنبد کبود، تو اين شب تاريک و غمناک، جز خدا هيچکس نبود.
هنوزم، بعد از 1400 سال غم و غربت شيعه، تو قلباي ما، همين نزديکيا، ميون يه شهر شلوغ اما تاريک و سرد، ميون يه دسته مردم نامرد و پليد، ميون تمام خونه هايي که چراغاشون خاموش و سرده، يه خونه کوچيک هست که چراغش آروم آروم مي سوزه و آب ميشه...
ای کاش فدک اين همه اسرار نداشت
ای کاش مدينه در و ديوار نداشت
فرياد دل محسن(ع) زهرا(س) اين است:
ای کاش در سوخته مسمار نداشت

به قلم عزادار علمدار حسین(ع) ، چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 ساعت 11:47